
نبات چند روزی ست که با من حرف نمیزند ، میدانم این جور وقتها خیلی حرف برای گفتن دارد و گفتنش میتواند رهایش کند . دستم را دورش حلقه میکنم و توی گوشش میگویم ، بگذار آن قناری که پنهان شده در گلویت آوازش را سر ریز کند جان دلم .
میخندد و برمیگردد ، نگاهم میکند . با حلقه های موهایم بازی میکند و میپیچاندشان دور انگشتانش . خیره که میشود به موهایم میفهمم تار سپید را پیدا کرده که اینجور خشکش زده . لبهایش حالا میلرزند و او فریاد میزند :
تو دغل کاری. دروغگویی. یا شاید هم ساده و خیالاتی. توی ذهنت یک دنیای احمقانه ساخته ای که تویش همه چیز درست و بدون دوز و کلک است. کجای این دنیای پر از نفرت و خشونت شبیه به قصه هایی است که برایم تعریف کرده بودی.
نمی دانم اگر به او هم به اندازه من دروغ گفته نشده بود و احساس ترس و تنهایی او هم به بزرگی احساس ترس و تنهایی من نبود دیگر کجای این زندگی لطفی داشت ؟ دلم نمیخواهد خاطر آرام و آبیش از بی حسی باشد . من اگر خودم را به آب و آتش میزنم تا برایش دنیایی از آیه و آسمان و آلاله بسازم برای همین است ، آخر اینجور بهتر میتواند روزها را دوام بیاورد . خوب میدانم نا مردمی ها آنقدر زیادند که حتی فکرشان یک شبه میتوانند آدم را پیر کنند ، خوب میدانم بعضی از آدمها میتوانند روزگارت را همرنگ خودشان کنند خوب میدانم ، همه را خوب میدانم ، اما تلخی و بی اعتمادی و بی دلی را دوست ندارم ، خب این ها را نمیخواهم و نتیجه اش آدمی میشود که به نظر ساده و شاید متظاهر می آید .
هنوز هم میلرزد ، برای آرام کردنش نمیگویم موقع گریه کردن اگر حرف بزنی صدایت تو دماغی و زشت میشود ، من او را بغل میکنم و در حالی که دستم را آرام بر پشتش تکان میدهم میگویم ، من خیلی کم میهمان این منزلم و از قضا دنیایی ساخته ام از نور و رنگ ، جان دلم ، من نه دست از خوش بینی هایم بر میدارم و نه تا روزی که طعم خوش زنی بزرگ را چشیده ام چشمانم را می بندم . حالا بگذار زمانه پشت سر هم مشت بر تن نحیفمان بکوبد ، محکم و مردانه . بگذار حد و حصارها تواناییهایمان را کمتر از آنچه هست کند ، بگذار مهربانیمان جرات ریا و دروغ را به هر کسی بدهد ، بگذار حرف و حدیث ها سر به فلک بکشند ...
من و تو که میدانیم زندگی را عشق است با همین خاکستری ها و خاکسترهایش .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر