۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

خسته ام ، خسته تر از همیشه ، خسته و بی رمق تر از تمام روزهایی که فکر میکردم خسته ام .
حالا هر آنچه صبحها بعد از بیدار شدن به سراغم می آید آمیزه ای است از خشم و حسرت و تلخی ...
این روزها من در گیر و دار عبور زمانم که مثل باد دور سر من میچرخد و من چنان مات قد کشیدنم که تمام نشانه های پوچ را فراموش میکنم .
کاش میتوانستم کسی را دوست بدارم . کاش اینقدر همه چیز برایم بی رنگ و ترسناک نبود . شاید اینجور اینقدر خسته نبودم .
اینقدر با خستگی وسایلم را برای رفتن جمع نمیکردم ...

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...