۱۳۸۵ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

چشمم خیره به طاق بود اما آنقدر شانه چپم اذیتم میکرد که از درد خوابم نمیبرد با خودم فکرکردم اینقدر توی این شش ماه آخر اذیت شده ام که این تن هم دیگر یاری نمیکند.
میدانی من همیشه فکر میکنم کی و کجا بد کرده ام که حالا روزگارم شده است عاقبت معاویه...
البته به دلتان بد نیاورید گهگاهی به لطف دوستان، لبخندی هم بر لبهایم مینشیند.
سی و یکم مرداد هشتاد و پنج

۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه

من مامان نباتم ، مامانی که همش دعوا میکنه همش جیغ میکشه همش نصیحت میکنه ،
مامانی که بوس نمیکنه، مامانی که پارک نمیبره،
مامانی که بغل نمیکنه،
مامانی که هر وقت خوشحاله خوبه،
مامانی که روزای بی حوصلگیش عصبانیه،
مامانی که قهر میکنه ، مامانی که خسته اس،
مامانی که دلشوره داره،
مامانی که بعضی وقتا نمیدونه باید چه کار کنه ،
مامانی که راهو گم میکنه،
مامانی خودشم اشتباه میکنه،
مامانی که وقتی میبینه نباتش داره از ذوق و اشتیاق غش غش میخنده ، میترسه و سرزنشش میکنه ;
مامانی که خیلی نگرانه ،
مامانی که قلبش تند میزنه ،
اما مامانی که دوست داره بازی کنه،
مامانی که دلش میخواد یکی موهاشو شونه کنه،
مامانی که یه بغل بزرگ میخواد ....
من مامان نباتم ،مامان خوشگلی که هر شب و روز دلتنگه .

۱۳۸۵ مرداد ۲۳, دوشنبه

از ماهِ نیم شب بپرس
راهِ شبانه را تنها پیمودن چگونه است
از بادِ شبگرد بپرس.


شب همه شب
ماهِ شب‌پیما
به هر گام از خویش می‌پرسد
بوَد آیا خوابِ خفته‌ای بیاشوبد و همگام شودَم در راهِ درازِ شبانه؟
صدایی نیست، نه پاسخی؛
جز زوزه‌ی باد ناپیدای شبگرد
از پس گذرگاهی هزارپیچ.
و باز همچنان
شب است و تنهایی و پیمودن
و ماهِ خسته‌ی نیم شبانه.


از ماهِ بی آرام بپرس
شب را چرا، چگونه، به چه امید می‌باید پیمانه کرد
همچنان.

۱۳۸۵ مرداد ۱۴, شنبه

دو سه سالی میشد که فکرمشکلی که فکر میکردم برایم پیش خواهد آمد شب و روز مرا سیاه کرده بود ، اگرچه بروزنمیدادم و نمی گذاشتم کسی با خبر بشود. فکر پیشامدی که انتظار آمدنش را می کشیدم
برایم آنقدر سخت بود که با خودش درد قلب و بی خوابی و هزار جور غم و غصه را برایم به ارمغان آورده بود .

اما حالا وقتی که دیگر تسلیم شده بودم و پذیرفته بودم ؛ با خبر شدم جوری این گره باز شده که از خوشیهایم هم خوش تر شده است . تنها توانستم زانو بزنم و بیاد روزهایی که از از وحشت و بی چارگی سرم را میان بالش فرو میکردم خدا را بخاطر حمایتش شکر کنم .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...