دو سه سالی میشد که فکرمشکلی که فکر میکردم برایم پیش خواهد آمد شب و روز مرا سیاه کرده بود ، اگرچه بروزنمیدادم و نمی گذاشتم کسی با خبر بشود. فکر پیشامدی که انتظار آمدنش را می کشیدم
برایم آنقدر سخت بود که با خودش درد قلب و بی خوابی و هزار جور غم و غصه را برایم به ارمغان آورده بود .
اما حالا وقتی که دیگر تسلیم شده بودم و پذیرفته بودم ؛ با خبر شدم جوری این گره باز شده که از خوشیهایم هم خوش تر شده است . تنها توانستم زانو بزنم و بیاد روزهایی که از از وحشت و بی چارگی سرم را میان بالش فرو میکردم خدا را بخاطر حمایتش شکر کنم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر