۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه

من مامان نباتم ، مامانی که همش دعوا میکنه همش جیغ میکشه همش نصیحت میکنه ،
مامانی که بوس نمیکنه، مامانی که پارک نمیبره،
مامانی که بغل نمیکنه،
مامانی که هر وقت خوشحاله خوبه،
مامانی که روزای بی حوصلگیش عصبانیه،
مامانی که قهر میکنه ، مامانی که خسته اس،
مامانی که دلشوره داره،
مامانی که بعضی وقتا نمیدونه باید چه کار کنه ،
مامانی که راهو گم میکنه،
مامانی خودشم اشتباه میکنه،
مامانی که وقتی میبینه نباتش داره از ذوق و اشتیاق غش غش میخنده ، میترسه و سرزنشش میکنه ;
مامانی که خیلی نگرانه ،
مامانی که قلبش تند میزنه ،
اما مامانی که دوست داره بازی کنه،
مامانی که دلش میخواد یکی موهاشو شونه کنه،
مامانی که یه بغل بزرگ میخواد ....
من مامان نباتم ،مامان خوشگلی که هر شب و روز دلتنگه .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...