۱۳۸۵ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

چشمم خیره به طاق بود اما آنقدر شانه چپم اذیتم میکرد که از درد خوابم نمیبرد با خودم فکرکردم اینقدر توی این شش ماه آخر اذیت شده ام که این تن هم دیگر یاری نمیکند.
میدانی من همیشه فکر میکنم کی و کجا بد کرده ام که حالا روزگارم شده است عاقبت معاویه...
البته به دلتان بد نیاورید گهگاهی به لطف دوستان، لبخندی هم بر لبهایم مینشیند.
سی و یکم مرداد هشتاد و پنج

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...