الآن که در حال نوشتنم اولین بارون پاییزی هم دارد خیلی شدید میبارد و من پنجره را باز کرده ام و از شنیدن صدایش به قدری بوجد آمده ام که خدا میداند .
پاييز چه زود دارد به نيمه ميرسد ، اما من دوستش دارم و بيشتر از هميشه شوق براي بودن و خواستن.
داد و بیداد از این پاییز و برگهای نارنجی و بارون و بوی خرمالو ....
چقدر زندگی دوست داشتنیست ، چقدر ...
۱۳۸۵ آبان ۷, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...