۱۳۸۵ آبان ۷, یکشنبه

الآن که در حال نوشتنم اولین بارون پاییزی هم دارد خیلی شدید میبارد و من پنجره را باز کرده ام و از شنیدن صدایش به قدری بوجد آمده ام که خدا میداند .
پاييز چه زود دارد به نيمه ميرسد ، اما من دوستش دارم و بيشتر از هميشه شوق براي بودن و خواستن.
داد و بیداد از این پاییز و برگهای نارنجی و بارون و بوی خرمالو ....
چقدر زندگی دوست داشتنیست ، چقدر ...

۱۳۸۵ مهر ۱۰, دوشنبه

و اگر آه خاموش بماند.... تورا در هر نفس فریاد خواهم زد
و اگر دل تاب بیاورد.... رهاییت را نقاشی خواهم کرد
چیزی نمانده از این شب تاریک
سحر نزدیک است
سحر نزدیکتر از نزذدیک است.

مهر هشتاد و پنج
روشنای من...

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...