۱۳۸۵ بهمن ۲۷, جمعه

عصر توی ماشین نشسته بودم که فهمیدم همه مسائل حل شده است ، این موقع ها من باید خوشی ام را اول از همه به مامان خبر بدهم که گوشیش خاموش بود و فرسنگها با من فاصله داشت و من رفتم به طرف آن کافه و همان گوشه نشستم و خیره شدم به دریا ، هیچ کس نمیدانست چقدر این گره های کور که توی این زمان برایم بوجود آمده بود آرامشم را برهم زده بود و من حالا با لطف عزیزانم نشدنی ها را حل کرده بودم .
بی اغراق مینویسم این روزها من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم . خدای مهربونم سپاس از این همه دلخوشی .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...