شبهای زمستون، بدون بارون، کنار شومینه ،کتاب از حال بد به حال خوب، ورقه های تصحیح نشده، کشمش و انجیر ، آهنگ مبارکه منصور ، پلیور گشاد پشمی ، گله های فامیل از بی مهری من ،درختان خرمالوی همسایه، شبهای محرم ،یک همسر خسته ،پیدک یا هپکو ...
۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۷ آذر ۵, سهشنبه
چند شب پیش من خواب دیدم که یه جیرجیرک بودم و داشتم با هواپیما پرواز میکردم که برم بوشهر بعدش وسط راه بنزین کم آوردم و رفتم فرودگاه زرقان تا بنزین بزنم ، همش دلهره داشتم که اصلاً اونا منو میبینن یا نه ،به هر حال من رفتم و کلی هم باهاشون حرف زدم .
حالا تعبیر این خواب چیه و چرا من همچین خوابی دیدم خیلی مهم نیست ، به هر حال من حالا یک خانوم به ظاهر آروم هستم که خیلی وقتا ریز ریز غصه میخورم بخاطر گذشته ای که داشتم ، به خاطر آدمهایی که راه دادم به زندگیم و برای انرژی زیادی که گذاشتم ،حالا که فکرش رو میکنم میبینم تنها کسی که ارزش دوست داشتنم رو داشته همسرم هست ، همسری که عزیزترین و پاکترین آدمی هست که من دیدم .
گاهی هم برای اینکه خودم رو تسکین بدم فکر میکنم که باید سیاهی و خاکستری رو میدیدم تا قدر سفیدی رو بدونم .
اما باز در کنار اینها من دلم نمیخواهد گذشته رو بیاد بیاورم که هر چه هست سیاهی مونده توی ذهنم و همش همین .
اما حالا بعد از گذشت تموم اون سالها خوشبختی رو احساس میکنم ، وقتی توی خونه ی مرتب و دوست داشتنیم نقش یه زن سنتی رو خوب اجرا میکنم ، وقتی ناهار رو آماده میکنم و همسرم میگه خانوم مهندس من خیلی کدبانو هست ،وقتی عصرا توی پارک علوی پیاده روی میکنیم و جمعه صبح ها توی چمران میدویم، وقتی شبها با هم دو سه قسمت از لاست رو میبینیم تا که خوابم ببره من خیال میکنم اون روزها یه تیکه از اون خواب جیرجیرکی بوده و دیگه تموم شده .
با تمام این احوالات من هنوز هم یک سمیرای کله شق هستم که اگر اوضاع بر وفق مرادم نباشد طوفان بپا میکنم اما باز هم همسرم هست که صبر میکند و مرا آرام میکند . نمیدانم ولی خودش میگوید من تنها کسی هستم که میتوانم با تو کنار بیایم و من قبول دارم که تنها اوست که من آنقدر دوستش دارم که بخاطرش حاضرم جانم را فدای یک نگاهش کنم .
اینها را نوشتم تا یاد بگیرم که باید بتوانم شادیهایم را به خوبی غمهایم توصیف کنم .
حالا تعبیر این خواب چیه و چرا من همچین خوابی دیدم خیلی مهم نیست ، به هر حال من حالا یک خانوم به ظاهر آروم هستم که خیلی وقتا ریز ریز غصه میخورم بخاطر گذشته ای که داشتم ، به خاطر آدمهایی که راه دادم به زندگیم و برای انرژی زیادی که گذاشتم ،حالا که فکرش رو میکنم میبینم تنها کسی که ارزش دوست داشتنم رو داشته همسرم هست ، همسری که عزیزترین و پاکترین آدمی هست که من دیدم .
گاهی هم برای اینکه خودم رو تسکین بدم فکر میکنم که باید سیاهی و خاکستری رو میدیدم تا قدر سفیدی رو بدونم .
اما باز در کنار اینها من دلم نمیخواهد گذشته رو بیاد بیاورم که هر چه هست سیاهی مونده توی ذهنم و همش همین .
اما حالا بعد از گذشت تموم اون سالها خوشبختی رو احساس میکنم ، وقتی توی خونه ی مرتب و دوست داشتنیم نقش یه زن سنتی رو خوب اجرا میکنم ، وقتی ناهار رو آماده میکنم و همسرم میگه خانوم مهندس من خیلی کدبانو هست ،وقتی عصرا توی پارک علوی پیاده روی میکنیم و جمعه صبح ها توی چمران میدویم، وقتی شبها با هم دو سه قسمت از لاست رو میبینیم تا که خوابم ببره من خیال میکنم اون روزها یه تیکه از اون خواب جیرجیرکی بوده و دیگه تموم شده .
با تمام این احوالات من هنوز هم یک سمیرای کله شق هستم که اگر اوضاع بر وفق مرادم نباشد طوفان بپا میکنم اما باز هم همسرم هست که صبر میکند و مرا آرام میکند . نمیدانم ولی خودش میگوید من تنها کسی هستم که میتوانم با تو کنار بیایم و من قبول دارم که تنها اوست که من آنقدر دوستش دارم که بخاطرش حاضرم جانم را فدای یک نگاهش کنم .
اینها را نوشتم تا یاد بگیرم که باید بتوانم شادیهایم را به خوبی غمهایم توصیف کنم .
۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه
گفتگوی درونی یک زن خانه دار :
امروز میهمان داشتم ، برای افطار شوید پلو با ماهیچه داشتیم ، لازانیا هم زدم تنگش ، ولی راستش را بخواهی اصلاً اجازه ندادند ، پلو را سرو کنم ؛ عوضش برای سحری خیالم راحته .
ظرفها را شستم و خانه را مرتب کرده ام ، مهرزاد پای تلویزیون خوابش برده ، بالاخره شلوارش را اتو نکرد و من باید جورش رو بکشم ، زباله ها را صبح باید بیرون ببرد ، دستم را که می سوخت نگو چه عمیق بریده بودم ،نمیدانستم ، خسته ام ، خیلی ، می خواهم بخوابم ، اما رنگ این قابها اصلاَ به سالن نمی آید ، چشمانم می سوزد ، می روم ساعت را کوک کنم برای سحر .
آقا جان پاشو سر جات بخواب .
امروز میهمان داشتم ، برای افطار شوید پلو با ماهیچه داشتیم ، لازانیا هم زدم تنگش ، ولی راستش را بخواهی اصلاً اجازه ندادند ، پلو را سرو کنم ؛ عوضش برای سحری خیالم راحته .
ظرفها را شستم و خانه را مرتب کرده ام ، مهرزاد پای تلویزیون خوابش برده ، بالاخره شلوارش را اتو نکرد و من باید جورش رو بکشم ، زباله ها را صبح باید بیرون ببرد ، دستم را که می سوخت نگو چه عمیق بریده بودم ،نمیدانستم ، خسته ام ، خیلی ، می خواهم بخوابم ، اما رنگ این قابها اصلاَ به سالن نمی آید ، چشمانم می سوزد ، می روم ساعت را کوک کنم برای سحر .
آقا جان پاشو سر جات بخواب .
۱۳۸۷ شهریور ۵, سهشنبه
هر وقت کسی می پرسید بهترین روز زندگی ات کی بوده من باید کلی فکر می کردم تا بین روزهای خوبی که داشتم یکی را انتخاب می کردم ،اما هیچ وقت دلم راضی نمی شد ،چون اون احساسی که هنگام شنیدن بهترین روز زندگی بهم دست میداد موقع به یاد آودنش برام تداعی نمیشد تا اینکه بالاخره با شکوه ترین شب زندگی ام ورق خورد و حالا من نو عروسی خوش بخت هستم .
حالا دیگه هر وقت کسی پرسید بهترین روز زندگیت کی بوده من با خوشحالی جواب می دهم شب عروسیم که !
۱۳۸۷ مرداد ۸, سهشنبه
۱۳۸۷ تیر ۲۵, سهشنبه
خدای مهرزادم ؛
آرامشم را دوست دارم
زندگی ام را دوست دارم
مردی که از هیچ کوششی برای خوشحال کردنم دریغ نمیکند را دوست دارم .
آپارتمان کوچکم را دوست دارم ،
آشپزی را دوست دارم ،
من عاشق زندگی ام ،
اگر چه زندگی مشترک ما چند روز دیگر شروع میشود ،
اگر چه این روزها تمام فکر و ذکر من لباس عروس و آتلیه و آرایشگاه است ،
اگر چه دغدغه ی این روزهای من چگونه برگزار شدن مراسم ازدواجم است ،
اما با تمام اینها ، با تمام دلنگرانی ها من خوشحالم ،
برای آمدن این روزها لحظه شماری میکردم،
و حالا بی شک بهترین روزهای عمر من در گذر است .
خدای بهترینم
آن روزی که دستانمان را به هم گره کردیم و من محکم ترین بله دنیا را گفتم را میدانی ،
آن روزی که درسم تمام شد را میدانی ،
آن روزی که بعد از کلی گشتن خانه دلخواهم را پیدا کردم میدانی ،
میدانم که میبینی سرمستم از این همه خوشبختی ، لبریزم از زندگی .
پروردگارا دیگر امتحانم مکن . شک به جانم مینداز . بگذار زندگی کنم .بگذار شمع و آینه و قرآن را که به خانه ام بردم روشنی زندگی ام باشد .
پروردگارا امتحانم مکن .
پروردگارا ترا به علی ِ فاطمه قسم امتحانم مکن .
بگذار زندگی کنم . به شادی ، به عشق ، به اطمینان ، به سلامت ، به پاکی ، به مهر، به ثروت .
اگرخواستی امتحانم کنی تا منزل ابدیتم معلوم شود بمیرانم ، قبل ترها هم گفتم من سهم خودم را از تاوان بدنیا آمدن به این زندگی داده ام.
آمین
آرامشم را دوست دارم
زندگی ام را دوست دارم
مردی که از هیچ کوششی برای خوشحال کردنم دریغ نمیکند را دوست دارم .
آپارتمان کوچکم را دوست دارم ،
آشپزی را دوست دارم ،
من عاشق زندگی ام ،
اگر چه زندگی مشترک ما چند روز دیگر شروع میشود ،
اگر چه این روزها تمام فکر و ذکر من لباس عروس و آتلیه و آرایشگاه است ،
اگر چه دغدغه ی این روزهای من چگونه برگزار شدن مراسم ازدواجم است ،
اما با تمام اینها ، با تمام دلنگرانی ها من خوشحالم ،
برای آمدن این روزها لحظه شماری میکردم،
و حالا بی شک بهترین روزهای عمر من در گذر است .
خدای بهترینم
آن روزی که دستانمان را به هم گره کردیم و من محکم ترین بله دنیا را گفتم را میدانی ،
آن روزی که درسم تمام شد را میدانی ،
آن روزی که بعد از کلی گشتن خانه دلخواهم را پیدا کردم میدانی ،
میدانم که میبینی سرمستم از این همه خوشبختی ، لبریزم از زندگی .
پروردگارا دیگر امتحانم مکن . شک به جانم مینداز . بگذار زندگی کنم .بگذار شمع و آینه و قرآن را که به خانه ام بردم روشنی زندگی ام باشد .
پروردگارا امتحانم مکن .
پروردگارا ترا به علی ِ فاطمه قسم امتحانم مکن .
بگذار زندگی کنم . به شادی ، به عشق ، به اطمینان ، به سلامت ، به پاکی ، به مهر، به ثروت .
اگرخواستی امتحانم کنی تا منزل ابدیتم معلوم شود بمیرانم ، قبل ترها هم گفتم من سهم خودم را از تاوان بدنیا آمدن به این زندگی داده ام.
آمین
۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه
نمیدونم این چه حکایتیه که همیشه روزها و اتفاقات بد رو خیلی خوب مینویسم ولی روزهای خوب همیشه بدون واژه اند، شاید به همین علت باشه که این بلاگردون پره از غم نوشت .واسه همینم هیچوقت دلم نخواست بیام اینجا مبادا که یادم بیاد چه روزهای بدی داشتم . اما امروز بعد از کلی وقت هوس کردم بیام و بنویسم ....
نمیدونم چرا دیر فهمیدم نمیدونم چرا اونقدر همه چیز سیاه بود و نمیدونم چرا باید اونهمه بیراهه میرفتم تا راهمو پیدا کنم .به هر ترتیب گذشت و من که نه ،اما خدا کسی رو که حقم بود رو پیش روم گذاشت .و من تا دیدمش احساس کردم کسی که سالها دنبالش بودم رو پیدا کردم .روزهای زیادی میگذره از با هم بودنمون روزهایی که لحظه لحظه اش خاطره اند ، روزهایی که من هر شبش قبل از خواب برای داشتن چنین عزیزی خدا رو شکر میکنم .
عزیزم تو خود خود بهشتی ، بهشتی که عوض همه ی تاریکیهای زود هنگام نصیب من شد . تمام وجودت را عاشقم ،ایمان دارم بر عاشقیم .و ایمان دارم بر دل تو ، بر دوست داشتنت ، بر آن دستان پاک و نجیب ،و چشمانی که هر زمان میبینمشان پر میکشد از دلم هر چه غبار هست .عزیزکم من را خوب میشناسی و میدانم دل پر آشوبم را چه خوب میخوانی . اما اینبار هم دل به دلم ده تا از این وادی نیز بگذریم . میدانم که میدانی تو ستاره ی منی توی هفت آسمان من . به روح پاکت قسم اگر هزار بار متولد شوم مثل آن روز خوب دور تنها اجازه میگیرم تا بله را به فقط تو بگویم .
دوستت دارم همسر گلم .
اشتراک در:
پستها (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...