نمیدونم این چه حکایتیه که همیشه روزها و اتفاقات بد رو خیلی خوب مینویسم ولی روزهای خوب همیشه بدون واژه اند، شاید به همین علت باشه که این بلاگردون پره از غم نوشت .واسه همینم هیچوقت دلم نخواست بیام اینجا مبادا که یادم بیاد چه روزهای بدی داشتم . اما امروز بعد از کلی وقت هوس کردم بیام و بنویسم ....
نمیدونم چرا دیر فهمیدم نمیدونم چرا اونقدر همه چیز سیاه بود و نمیدونم چرا باید اونهمه بیراهه میرفتم تا راهمو پیدا کنم .به هر ترتیب گذشت و من که نه ،اما خدا کسی رو که حقم بود رو پیش روم گذاشت .و من تا دیدمش احساس کردم کسی که سالها دنبالش بودم رو پیدا کردم .روزهای زیادی میگذره از با هم بودنمون روزهایی که لحظه لحظه اش خاطره اند ، روزهایی که من هر شبش قبل از خواب برای داشتن چنین عزیزی خدا رو شکر میکنم .
عزیزم تو خود خود بهشتی ، بهشتی که عوض همه ی تاریکیهای زود هنگام نصیب من شد . تمام وجودت را عاشقم ،ایمان دارم بر عاشقیم .و ایمان دارم بر دل تو ، بر دوست داشتنت ، بر آن دستان پاک و نجیب ،و چشمانی که هر زمان میبینمشان پر میکشد از دلم هر چه غبار هست .عزیزکم من را خوب میشناسی و میدانم دل پر آشوبم را چه خوب میخوانی . اما اینبار هم دل به دلم ده تا از این وادی نیز بگذریم . میدانم که میدانی تو ستاره ی منی توی هفت آسمان من . به روح پاکت قسم اگر هزار بار متولد شوم مثل آن روز خوب دور تنها اجازه میگیرم تا بله را به فقط تو بگویم .
دوستت دارم همسر گلم .