۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

خدای مهرزادم ؛
آرامشم را دوست دارم
زندگی ام را دوست دارم
مردی که از هیچ کوششی برای خوشحال کردنم دریغ نمیکند را دوست دارم .
آپارتمان کوچکم را دوست دارم ،
آشپزی را دوست دارم ،
من عاشق زندگی ام ،
اگر چه زندگی مشترک ما چند روز دیگر شروع میشود ،
اگر چه این روزها تمام فکر و ذکر من لباس عروس و آتلیه و آرایشگاه است ،
اگر چه دغدغه ی این روزهای من چگونه برگزار شدن مراسم ازدواجم است ،
اما با تمام اینها ، با تمام دلنگرانی ها من خوشحالم ،
برای آمدن این روزها لحظه شماری میکردم،
و حالا بی شک بهترین روزهای عمر من در گذر است .
خدای بهترینم
آن روزی که دستانمان را به هم گره کردیم و من محکم ترین بله دنیا را گفتم را میدانی ،
آن روزی که درسم تمام شد را میدانی ،
آن روزی که بعد از کلی گشتن خانه دلخواهم را پیدا کردم میدانی ،
میدانم که میبینی سرمستم از این همه خوشبختی ، لبریزم از زندگی .
پروردگارا دیگر امتحانم مکن . شک به جانم مینداز . بگذار زندگی کنم .بگذار شمع و آینه و قرآن را که به خانه ام بردم روشنی زندگی ام باشد .
پروردگارا امتحانم مکن .
پروردگارا ترا به علی ِ فاطمه قسم امتحانم مکن .
بگذار زندگی کنم . به شادی ، به عشق ، به اطمینان ، به سلامت ، به پاکی ، به مهر، به ثروت .
اگرخواستی امتحانم کنی تا منزل ابدیتم معلوم شود بمیرانم ، قبل ترها هم گفتم من سهم خودم را از تاوان بدنیا آمدن به این زندگی داده ام.
آمین

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...