۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

گفتگوی درونی یک زن خانه دار :

امروز میهمان داشتم ، برای افطار شوید پلو با ماهیچه داشتیم ، لازانیا هم زدم تنگش ، ولی راستش را بخواهی اصلاً اجازه ندادند ، پلو را سرو کنم ؛ عوضش برای سحری خیالم راحته .
ظرفها را شستم و خانه را مرتب کرده ام ، مهرزاد پای تلویزیون خوابش برده ، بالاخره شلوارش را اتو نکرد و من باید جورش رو بکشم ، زباله ها را صبح باید بیرون ببرد ، دستم را که می سوخت نگو چه عمیق بریده بودم ،نمیدانستم ، خسته ام ، خیلی ، می خواهم بخوابم ، اما رنگ این قابها اصلاَ به سالن نمی آید ، چشمانم می سوزد ، می روم ساعت را کوک کنم برای سحر .
آقا جان پاشو سر جات بخواب .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...