۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

چند شب پیش من خواب دیدم که یه جیرجیرک بودم و داشتم با هواپیما پرواز میکردم که برم بوشهر بعدش وسط راه بنزین کم آوردم و رفتم فرودگاه زرقان تا بنزین بزنم ، همش دلهره داشتم که اصلاً اونا منو میبینن یا نه ،به هر حال من رفتم و کلی هم باهاشون حرف زدم .
حالا تعبیر این خواب چیه و چرا من همچین خوابی دیدم خیلی مهم نیست ، به هر حال من حالا یک خانوم به ظاهر آروم هستم که خیلی وقتا ریز ریز غصه میخورم بخاطر گذشته ای که داشتم ، به خاطر آدمهایی که راه دادم به زندگیم و برای انرژی زیادی که گذاشتم ،حالا که فکرش رو میکنم میبینم تنها کسی که ارزش دوست داشتنم رو داشته همسرم هست ، همسری که عزیزترین و پاکترین آدمی هست که من دیدم .
گاهی هم برای اینکه خودم رو تسکین بدم فکر میکنم که باید سیاهی و خاکستری رو میدیدم تا قدر سفیدی رو بدونم .
اما باز در کنار اینها من دلم نمیخواهد گذشته رو بیاد بیاورم که هر چه هست سیاهی مونده توی ذهنم و همش همین .
اما حالا بعد از گذشت تموم اون سالها خوشبختی رو احساس میکنم ، وقتی توی خونه ی مرتب و دوست داشتنیم نقش یه زن سنتی رو خوب اجرا میکنم ، وقتی ناهار رو آماده میکنم و همسرم میگه خانوم مهندس من خیلی کدبانو هست ،وقتی عصرا توی پارک علوی پیاده روی میکنیم و جمعه صبح ها توی چمران میدویم، وقتی شبها با هم دو سه قسمت از لاست رو میبینیم تا که خوابم ببره من خیال میکنم اون روزها یه تیکه از اون خواب جیرجیرکی بوده و دیگه تموم شده .
با تمام این احوالات من هنوز هم یک سمیرای کله شق هستم که اگر اوضاع بر وفق مرادم نباشد طوفان بپا میکنم اما باز هم همسرم هست که صبر میکند و مرا آرام میکند . نمیدانم ولی خودش میگوید من تنها کسی هستم که میتوانم با تو کنار بیایم و من قبول دارم که تنها اوست که من آنقدر دوستش دارم که بخاطرش حاضرم جانم را فدای یک نگاهش کنم .
اینها را نوشتم تا یاد بگیرم که باید بتوانم شادیهایم را به خوبی غمهایم توصیف کنم .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...