الانه آخرین شب عیده ، یعنی قراره که فردا سال نو بیاد و من دوست ندارم بخوابم ، به هزار دلیل .
البته بیشتر خوشحالم . فعلاً حس نوشتن ندارم .ساعت سه نیمه شب است و من برای فردا هزار و یک کار دارم .
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

گاهی دلخوشی من می شود ایستادن کنار پنجره و تماشای برفی که نرم می بارد .
گاهی دلخوشی من می شود گوش دادن به صدای دانه های بارون که به پنجره می خورند .
و گاهی من دلخوشم به بازی ابرها و نور خورشید از لابلای تکه ابرها .
من زمستان را دوست دارم ... خیلی زیاد .
شیراز این روزها بسیار دوست داشتنی تر است .
پ.ن)این کوه وکاج و آسمان را هر صبح می بینم و پر می شوم از زندگی ...
اشتراک در:
پستها (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...