
اگر چه توی یه دوره کوتاه از زندگی ام ، فقط و فقط دنبال دمم می دویدم ، اگر چه توی اون دوره پیش خودم تحقیر شدم ، اگر چه طعم شکست رو چشیدم ،اگر چه شاگرد تنبلی شده بودم که سر هیچ کلاسی نمی رفتم و چند تا درس رو چندین بار افتاده بودم ، اگر چه هزار بار تصمیم گرفتم که دیگه ادامه ندهم و گاهی از بس کلافه میشدم دلم می خواست دیگه حتی زنده هم نباشم اما باز رفتم جلو .
نمی دانم شاید به خاطر اعتماد پدر و دل مادر بود ،اما میدانم اگر لطف خدا نبود محال بود .
قصه اش دراز است. همین را بگویم که خیلی پیش تمامش کردم اما تازه فهمیدم اگر یک شب دور عهدی میان من و خدا بسته نشده بود حالا من این نوشته را نمی نوشتم، عهدی که وفایش نکردم ...