۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

این روزها برایم سخت می گذرد ، نه میتوانم استراحت کنم، نه کاری ازم برمی آید. درد است که می آید و مچاله ام میکند و میرود.
فقط میتوانم ساعتها را بشمرم و دعا کنم امروز هم بگذرد.
فکرش را نمیکردم دردها به این زودی شروع شود. خیلی از کارهایم ناتمام مانده و من تنها میتوانم بنشینم و حسرت بخورم ای کاش اینقدر ناتوان نبودم.
میترسم ، میترسم که تو بیایی و من همه جا را آب و جارو نکشیده باشم. اتاقت را آذین نبسته باشم و خانه هنوز بوی عید را ندهد .
اما نه ، نه درد کلافه ام کرده ، نه ناتوانی ام در خم و راست شدن، نه خانه ای که به میلم نشد آن شکلی که می خواستم .
دلم شور تو را میزند که کوچکی و میترسم که با این همه کوچکی بیایی .
عزیزکم، دردت به جانم، کمی بمان و سر وقت بیا، دردش برای من، تو بیا، سالم بیا، اما زود نیا.
خدای را شکر برای همسری که همراه است و مراقب است و من به مهرش دل خوشم، مهری بی پایان دارد مهرزاد من .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...