۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

دلم برای نوشتن تنگ شده است .میخواهم دوباره بنویسم .از خودم ، از زندگی ام،از جامعه ام .
شوهر داری و بچه داری و خانه داری گرفتارم کرده . اما می آیم و مینویسم از زنی که هزار فکر توی سرش هست و با همین سر پر از فکر به هزار و یک کار میرسد اما قدرش را کسی نمیداند .
زنی که دلخوش است به نگاه مهربانی وخنده ای شیرین .اگر چه تن خسته اش شبها هم آرام نمیگیرد و خیال نگرانش که هر لحظه درگیر است و می ترسد و می ترسد . زنی که شبها برای سلامتی پسرک و مرد دعا میکند و چشمانش را میبندد و خدای را تشکر میکند .
زنی گه گاهی دلش می شکند . گاهی دلش میگیرد . گاهی بغض میکند و گاهی بیشتر خودش را از یاد می برد .
می نویسم .دوباره مینویسم . شاید توانستم خودم را پیدا کنم .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...