۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

شبی کیان توی بغلم بود که زنگ زدن .منم گذاشتمش روی تختمون تا لباسم رو عوض کنم . به ثانیه نکشید که یه صدایی گرومبی شنیدم . نمیتونستم برگردم و ببینم چی شده .
بچم از روی تخت افتاده بود پایین . خواستیم ببریمش بیمارستان ولی دلم نخواست ببرمش توی اون محیط لعنتی .کلی گریه کرد و کمی بعدتر خوابید .حالا پیشانیش کمی ورم کرده و قرمز شده .
چه مادری هستم من . خودم رو نمیبخشم .حالم از خودم بهم میخوره .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...