۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

پسرم حالا دیگر مسلمان است ...
لعنت میفرستم هزار بار بر این دنیای وارونه و تلخ .هزار بار بر خودم و هزار بار بر خودم .
بچه ی نازکم را با دستان خودم بردمش تا چه بلایی سرش بیاید ؟ امروز روز دوم است و بچه ام هنوز گریه که نه زار میزند .
و من تف و لعنت میکنم خودم را برای دعوت انسانی بی گناه به این دنیا، تا شاهد زجرش باشم هر روز و هر روز؟ که تنها نباشم؟ که نسلمان ادامه پیدا کند؟ که چه ؟ آخر که چه؟
کسی چه میداند من پشت در اتاق عمل چه کشیدم وقتی جیغ هایش را میشنیدم . خودش چه کشید که من به گور سیاه . مانده ام توی کار این دنیا و حجم سختیهایش که دیدن درد فرزند از تکه تکه کردن خودم زجر آورتر است .
چه میکشند مادران فرزندان بیمار. که همه زندگیشان ختم میشود به التماس برای شفای فرزندشان . مال من که اختیاری بود . برای مرد شدن پسرم او را به تیغ سپردم . برای مسلمان شدنش . بد کردم با فرزندم . یاد بربریت می افتم . دلم خیلی سوخته است .
پسرم حالا دیگر یک مرد مسلمان دردکشیده است .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...