خسته ام و دلم گریه میخواهد
امضاء ) یک ناسپاس
پ.ن )ساعت دو نیمه شب است و من هنوز نخوابیده ام . پدر و پسرک اما خوابند . من عاشق این سکوتم و برای همین شبها را بیشتر دوست دارم .
پسرک از همیشه بیشتر نق می زند و دلش بغل میخواهد و تمام توجه من را . هفته دیگر سالگرد ازدواجمان است و مثلاً من قرار است خودم کیک درست کنم . رسپی جدیدی دارم و باید قبلش امتحان کنم تا روز موعود آبرویم حفظ شود . تا به حال ده بار مواد لازم را چیده ام روی کانتر و نیمه شب شده است و دوباره برشان گردانده ام سرجایشان .
به کارهایم میرسم .سرعت و مدیریت زمانم بد نیست اما خسته ام و کلافه .
از اینکه تا میروم سراغ کارهایم فریادش میرود به آسمان و اگر کنارش نباشم همه اش در حال نق و نوق است .
از اینکه کارهای خانه را بیشتر با یک دست انجام میدهم و با دست دیگرم بغلش کردم تا آرام بگیرد .
از اینکه یک نیم وجبی من را کرده عروسک خیمه شب بازی و نمیتوانم چیزی بگویم چون اصلاً چیزی نمی فهمد .
با تمام اذیتهایش بویش مستم میکند و من هیچوقت دلم نمی آید آرزو کنم که زمان برگردد.
ای کاش آقای پدر مرا ببخشد برای سگ اخلاقی هایم . بی حوصلگیهایم . ته دیگ هایی که گاهی سیاه میشوند . غرزدنهایم و ضعفهایی که تحملش از عهده هر کسی خارج است .
آقای پدر مرا ببخش و دعا کن تا پسرت کمتر از طاقت من شیطنت کند . همین !