عکس بالایی رو دیروز توی لپ تاپ مهرزاد پیدا کردم . وقتی دیدمش گریم گرفت .یاد پارسال افتادم که هزار جور ترس و نگرانی داشتم واسه موجودی که اندازه یه دونه فندق توی دلم لونه کرده بود .
نگران بودم چون برنامه هام رو بهم ریخته میدیدم .نگران بودم چون خیال میکردم باید همه چیز مهیا باشد ،خودم ،زندگیم ، کارم ،برنامه آینده ام و سلامتیم و شاید ترس از همسرم که بچه ای نمی خواست چون نگران سلامتی من بود و همیشه میگفت هر وقت بچه خواستیم میرویم یکی را اداپت میکنیم . (این اداپت گفتنش مرا کشته بود)
فرزند من هدیه خداوند بود که درست شب تولدم برگه آزمایش را گرفتم و های های گریه کردم .یادش بخیر ،حال بدی داشتم و خوابیده بودم که مهرزاد آمد خانه و برگه را به دستم داد ...
آنروزها نمی فهمیدم خداوند چه لطفی در حقم داشته اما کمی که گذشت رویان من شد تمام زندگیم و حالا دیگر چنان رودم را میپرستم که جانم به جانش بسته است اگرچه هنوز مهرزاد را بیشتر دووست دارم .
بیشتر که فکر میکنم از نقاشی ام خنده ام میگیرد ، کیان همانقدر شیطون است که توی نقاشی ام هست ،فقط من دیگر گریان نیستم هرچند لپانم به همان قرمزی ست .
نگران بودم چون برنامه هام رو بهم ریخته میدیدم .نگران بودم چون خیال میکردم باید همه چیز مهیا باشد ،خودم ،زندگیم ، کارم ،برنامه آینده ام و سلامتیم و شاید ترس از همسرم که بچه ای نمی خواست چون نگران سلامتی من بود و همیشه میگفت هر وقت بچه خواستیم میرویم یکی را اداپت میکنیم . (این اداپت گفتنش مرا کشته بود)
فرزند من هدیه خداوند بود که درست شب تولدم برگه آزمایش را گرفتم و های های گریه کردم .یادش بخیر ،حال بدی داشتم و خوابیده بودم که مهرزاد آمد خانه و برگه را به دستم داد ...
آنروزها نمی فهمیدم خداوند چه لطفی در حقم داشته اما کمی که گذشت رویان من شد تمام زندگیم و حالا دیگر چنان رودم را میپرستم که جانم به جانش بسته است اگرچه هنوز مهرزاد را بیشتر دووست دارم .
بیشتر که فکر میکنم از نقاشی ام خنده ام میگیرد ، کیان همانقدر شیطون است که توی نقاشی ام هست ،فقط من دیگر گریان نیستم هرچند لپانم به همان قرمزی ست .

