۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

عکس بالایی رو دیروز توی لپ تاپ مهرزاد  پیدا کردم . وقتی دیدمش گریم گرفت .یاد پارسال افتادم که هزار جور ترس و نگرانی داشتم واسه موجودی که اندازه یه دونه فندق توی دلم لونه کرده بود .
نگران بودم چون برنامه هام رو بهم ریخته میدیدم  .نگران بودم چون خیال میکردم باید همه چیز مهیا باشد ،خودم ،زندگیم ، کارم ،برنامه آینده ام و سلامتیم و شاید ترس از همسرم که بچه ای نمی خواست چون نگران سلامتی من بود و همیشه میگفت هر وقت بچه خواستیم میرویم یکی را اداپت میکنیم . (این اداپت گفتنش مرا کشته بود)
فرزند من هدیه خداوند بود که درست شب تولدم برگه آزمایش را گرفتم و های های گریه کردم .یادش بخیر ،حال بدی داشتم و خوابیده بودم که مهرزاد آمد خانه و برگه را به دستم داد ...
آنروزها نمی فهمیدم خداوند چه لطفی در حقم داشته اما کمی که گذشت رویان من شد تمام زندگیم و حالا دیگر چنان رودم را میپرستم که جانم به جانش بسته است اگرچه هنوز مهرزاد را بیشتر دووست دارم .
بیشتر که فکر میکنم از نقاشی ام خنده ام میگیرد ، کیان همانقدر شیطون است که توی نقاشی ام هست ،فقط من دیگر گریان نیستم هرچند لپانم به همان قرمزی ست . 


۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

معصومه د اشت گردگیری میکرد و من نشسته بودم روی مبل. مراقبش بودم تا درست کار کند بسکه اینها از زیر کار دررو اند .
می گوید پدرش فوت شده است و مادرش هم فلج است .بیست سال بیشتر ندارد و بدور از چشم نامزدش برای جور کردن هزینه جهیزیه توی خانه ها کار میکند .
با شنیدن حرفهایش پاهایم را جمع کردم توی دلم و رفتم توی فکر .صدای شکستن که آمد دلم نخواست که سرم را بلند کنم. با خودم گفتم آیینه ام را شکست. قلبم تیر کشید.اما آینه نبود . فقط نگاهش کردم وگفتم شمعدان عروسیم برایم عزیز بود .همین .
به همسری که گفتم گفت فدای سرت .آرامم کرد همین یک جمله .

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

می گویم اگر خواستم کسی را نفرین کنم میگویم الهی مادر شوی .
میگوید اولاً هنوز سختی راه مانده . دوماً ناشکری نکن .
می گویم چشم . دعای خیر میکنم مادر شوی تا بفهمی من امروز چه گفتم .


من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...