۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

معصومه د اشت گردگیری میکرد و من نشسته بودم روی مبل. مراقبش بودم تا درست کار کند بسکه اینها از زیر کار دررو اند .
می گوید پدرش فوت شده است و مادرش هم فلج است .بیست سال بیشتر ندارد و بدور از چشم نامزدش برای جور کردن هزینه جهیزیه توی خانه ها کار میکند .
با شنیدن حرفهایش پاهایم را جمع کردم توی دلم و رفتم توی فکر .صدای شکستن که آمد دلم نخواست که سرم را بلند کنم. با خودم گفتم آیینه ام را شکست. قلبم تیر کشید.اما آینه نبود . فقط نگاهش کردم وگفتم شمعدان عروسیم برایم عزیز بود .همین .
به همسری که گفتم گفت فدای سرت .آرامم کرد همین یک جمله .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...