۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

مهرزاد برایم می نوشت . وقتی هنوز زیر یک سقف نیامده بودیم .
دوست داشتم ولی چون اون دوره خیلی سرخوش بودم  وقت نمیکردم هزار بار بخوانمش و مست شوم و ...
امروز اما توی یادداشتهای خصوصیش نوشته بود
مهر من همه از آن سمیرا است که مهر را در دلم زاده است .
گریه ام گرفت
این روزها همه اش خدا را شکر میکنم /

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...