۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

خدا کند قبل از مردنم فرصت خداحافظی از آنهایی که از دستم دلگیرند را داشته باشم .
یعنی سناریوی خانواده خوشبخت سه نفره مان با مردن من به سیزن بعدی میرود ؟
آیا من همیشه دلم نخواسته که قبل از عزیزانم چشم از جهان فرو ببندم ؟
آیا همسرم بعد از من به عشقش وفادار میماند و کیان را تنهایی بزرگ میکند ؟
آیا کیان وقتی بزرگ شد یادش می آید که من چقدر تا به امروز سختی اش را کشیدم ؟
آیا پدر و مادرم تاب می آورند که دختر بزرگشان، نه با مهاجرت که به مرگ تنهایشان بگذارد ؟
آیا برای خواهرانم دلسوزتر از من پیدا میشود ؟
مرگ دسته جمعی را بیشتر دوست دارم .
خاک بر سر من کنند با این جمله ی آخرم . 

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

مرد کوچکم عاشقت هستم

مادرت خیلی پیشتر می نوشت و عاشق نوشتن بود . اما حیف که تو نبودی تا از تو بنویسد . نوشتنم هرز رفت و حالا که باید بنویسم آنقدر کار روی سرم ریخته که فرصت دو خط از تو و عشق تو نوشتن را نمیکنم .

بعضی چیزها را نمیتوان نوشت اما امروز با خدای خودم عهد کردم تا تو را برایم حفظ کند و با خودم عهد کردم با احساس بزرگت کنم . پرشور شوی و امیدوار. دل داشته باشی و مهربان باشی. دلت از ظلم بلرزد و بر آدمها رحم کنی .

مادر جان . جانم به قربانت از تو نوشتن سخت است. برایم خیلی مقدسی، چیزهایی هست توی دلم که برای همیشه میماند .حتی اگر نوشته نشود.
ظهر عاشورا  - شیراز - آذر 89





واقعاً عجیبه . من که یه روز از اون شهر بیزار بودم و دلم می خواست یه روزی خراب بشه ، حالا بدجوری دلم میخواد یه بار سفر کنم به  اونجا و توی خیابوناش قدم بزنم به یاد قدیما . وای که چقدر دلم هوای بوشهر رو کرده .هییییییییییی روزگار .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...