۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

مرد کوچکم عاشقت هستم

مادرت خیلی پیشتر می نوشت و عاشق نوشتن بود . اما حیف که تو نبودی تا از تو بنویسد . نوشتنم هرز رفت و حالا که باید بنویسم آنقدر کار روی سرم ریخته که فرصت دو خط از تو و عشق تو نوشتن را نمیکنم .

بعضی چیزها را نمیتوان نوشت اما امروز با خدای خودم عهد کردم تا تو را برایم حفظ کند و با خودم عهد کردم با احساس بزرگت کنم . پرشور شوی و امیدوار. دل داشته باشی و مهربان باشی. دلت از ظلم بلرزد و بر آدمها رحم کنی .

مادر جان . جانم به قربانت از تو نوشتن سخت است. برایم خیلی مقدسی، چیزهایی هست توی دلم که برای همیشه میماند .حتی اگر نوشته نشود.

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...