غر نامه سمیرا بانو :
سالی که نکوست کاش از از بهارش پیدا نباشد .
چهار ماه مانده بود به تولد پسرکم که من خودم رودرگیر آماده سازی مراسم تولد کردم و بعد از دیدن و گشتن کلی تم های مختلف بالاخره تم خودم رو انتخاب کردم .
طبیعتاً چون تاریخ تولد پسرک هفته آخر اسفند بود و همه آدمهای مرتبط یا در آرایشگاه بودند و یا در سطح شهر برای خرید عید ، تولد به عید موکول شد .هفته اول هم که باز آدمهای مرتبط به مسافرت رفتند و قرار بر هفته دوم شد . هفته دوم هم که عمه پدر کیان فوت شدند و این یعنی !
حالا من مانده ام با دلی پر از حسرت برای تولد یک سالگی که نگرفتم و زحماتی که تنها پدر کیان شاهددش بود و خستگی ای که مانده است بر تنم .
هفته اول عید که همسرم تعطیل بود بدلیل مشغله زیاد رفت سر کار و بیشتر روزها من و کیان خانه بودیم . فکر کن صبح روز عید با هزار شوق میخواهی بیدار شوی که صدای زنگ تلفنی که همسرت را پیج می کند را می شنوی و دوباره سرت را میکوبی روی بالشت و میخوابی .
هفته دوم هم که قاعدتاً همسری سر کار بود و ما باز خانه بودیم . که در این میان هم از قوم الظالمین کم نکشیدیم . دلم خوش بود به تعطیلی های آخر عید که عمه جان همسری فوت کرد و دست و دلی که سیاه شد . ناگفته نماند که سیزده مان را یواشکی بدر کردیم .
تعطیلات که تمام شد خوشحال شدم .اما همان روز نامه ای از کمیته امداد بدستم رسید که تلخی هایم را صد برابر کرد . نقاشی که دخترک برایم قبل از عید فرستاده بود به امید عیدی و من با یکماه تاخیر گرفتمش . انتظار کشیدنش برای آمدن پستچی را که تصور میکنم دیوانه می شوم .
خسته ام و غمگین . پسر نازم از همیشه شیرین تر و باهوش تر شده است و این یعنی روزهای خوش تکرار نشدنی .اما دست و دلم به هیچ کار نمیرود و این میان همسری توقع دارد برویم بنشینیم کنار دایی خانه مادر بزرگ. من نمیدانم دایی جان سالی چند بار باید بیاید ایران . من دایی خودم را خانه شان همین بغل است هم اینهمه نمیبینم .
من غمگینم . دلم میخواهد با خانواده کوچک خودم تنها باشم . دوست دارم دست بچه ام را بگیرم و ببرم میان شکوفه و گلهای بهاری .دلم جمع را کم می خواهد . همسرم کاش این را بفهمد و یادش بیاید که آزمون جامع دکترا آخر همین فروردین است .
پ.ن)(وای به حالت اگر این را بخوانی و نگویی باشد هر جا که تو بخواهی می رویم ، توضیحی هم در مورد هیچ سطرش نمیدهم . گفته باشم !)