۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه


کیان : می می میخوام .
من : نه !
کیان : عروسک ، جیگر ، خوش تیپ ، آقای خاص !!!!!!!!!
من : هاااااا؟؟؟؟؟؟ &^%$#@!:"

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

کم آورده ام

ای کاش یکم خودم رو بهتر میشناختم و میدونستم از زندگیم چی میخوام .

خیلی خوشبینانه که بخوام نگاه کنم نصف عمرم رفته و حالا یه جایی ایستادم که نمیدونم کجاست و ازش حتی راضی هم نیستم .

منظورم زندگیه شخصیم نیست. من عاشق همسر و پسرمم و از هر نظر هر دوشون بهترینند .
بعد از اینکه کیان بدنیا اومد من خودم خواستم خونه بمونم و پسرم رو بزرگ کنم ولی حالا خسته ام. از کارهایی که هر روز تکرارشون میکنم و هیچکدومشون حتی سواد خوندن هم نمی خواد بیزارم .
خونه ی تمیز و قرمه سبزی خوشمزه و توالت برق افتاده و لباسهای شسته و اتو کشیده که سواد نمیخواد. منم که نباشم زندگی میره جلو . کسی ککشم نمیگزه .

دلم به حال سالهایی که گذاشتم واسه یه رشته سخت میسوزه و اینکه وقتی جایی میرم که نیازه فرمی رو پر کنم روم نمیشه توی فرم معرفی بنویسم خانه دار !
احساس خرفت بودن میکنم و این در حالیه که هر جا میرم از خنگ بودن و دانش کم دخترا لجم میگیره .

از نظمی که توی خونه ام هست و سیستم فایل بندی که همه جا حتی توی فریزر دارم. از یاد گرفتن هر نرم افزاری که کافیه دو ساعت باهاش کار کنم تا یادش بگیرم. از زبانی که ازش برای خوندن مقاله های روز واسه بچه داری و شیرینی پزی استفاده میکنم . از هر کاری که میبینم خارجیا با یه عالمه امکانات کردن و من با یکم خلاقیت عین همونو میتونم انجام بدم . از خودم که این همه قابلیت دارم و جز واسه دو نفر بدرد هیچکی نمیخورم بیزارم .
گریه ام میگیره و میرسم به یه بن بستی که انگار آخر دنیاست .
دلم میخواست زنی باشم که توی رویاهایم بود .اما نیستم . جامعه انگار راهم نمیدهد و من هر روز ایزوله تر می شوم . خودم فکر میکنم وقتی پسرک سیف را خالی می کند روی فرش، غذایش را نمی خورد و میریزد روی زمین. نصف جیشش را قبل از خبر دادن توی شلوارش میکند. شیشه را میکوبد زمین و میشکند... و من تمام این وقتها دارم با خودم فکر میکنم و تمیزشان میکنم حق دارم جایی طاقتم طاق بشود و بر سرش فریاد بکشم . خدایا کمکمم کن تا راهمو پیدا کنم ...

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه



خوشحالم که کسی را دارم که بخاطر من یک روز تمام مشغله کاری و مسئولیت سنگینش را میگذارد کنار و مرا میبرد به جایی که باید بروم .
کاری را انجام میدهم که هرگز از یادم نمیرود . نمیدانم شاید دیگر در زندگیم هم اتفاق نیوفتد . برای همین بزرگ است و جور خاصی مرا غرق غرور و شادی خاص خودم میکند .
به دریا که میرسیم من مات میشوم . دلتنگی و حسرت و شادی و شاید هم بیزاری . این شهر برایم حس غریبی دارد. شاید دیگر هیچوقت پایم را در این شهر نگذارم .
ممنون همسر بی نظیرم .

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

پسرک شیرین زبانم بیمار است .


از صبح تب کرده است . امروز نه بازی کرد و نه خندید . حالا هم با مسکن خوابیده است و من با وجود بغض سنگین گلویم برایش شعر میخواندم . تا ساکت میشدم می گفت بخون .

دلم میخواهد از درد بمیرم ولی یکی از عزیزانم را دردمند نبینم . دعا میخوانم و از خدا میخواهم تن کوچکش تاب بیاورد. همیشه با خوودم میگویم آدم سگ بشود ولی مادر نشود . لعنت به این زندگی و من که دلیل شویم برای آمدن انسانی به میان لجن و سیاهی و درد .

بیدارم و دست و پایش را پاشویه میکنم و حرارتش را چک میکنم که بالا نرود . دیشب دو تا خواب بد دیدم . هر دوتایش برای کیان بود . حالم خوب نیست . پدرش هم غمگین است . تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف به این روزگار که هیچش ابدی نیست .حتی یک ذره خوشیش .

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگیم وقتیه که دارم کاری رو انجام میدم و حواسم اصلاً به اطرافم نیست . اونوقت میبینم کیان بعد از بازیش اومده سراغم و نمیدونم چرا داره میبوستم بی وقفه و شیرین و آبدار و صدا دار . پسرک خیلی شیرین است .

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدیم و ای کاش نمیدیدیم . اشک ریختم از اول تا آخرش .

کیان:
امشب وقتی داشتم شامش را میدادم گفت ماست  . سین را برای اولین بار از زبانش شنیدم . موقع گفتن سین نصف زبانش بیرون بود ، آنقدر خندیدم و تکرارش کردم که خودش هم از تکرار من می خندید .
پسرک عاشق کلید ماشین است و میگوید " لیلید " . از صبح که بیدار شود و بدهی دستش تا شب با همان لیلید خوابش میبرد .

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

غر نامه سمیرا بانو :
سالی که نکوست کاش از از بهارش پیدا نباشد .
چهار ماه مانده بود به تولد پسرکم که من خودم رودرگیر آماده سازی مراسم تولد کردم و بعد از دیدن و گشتن کلی تم های مختلف بالاخره تم خودم رو انتخاب کردم .
طبیعتاً چون تاریخ تولد پسرک هفته آخر اسفند بود و همه آدمهای مرتبط یا در آرایشگاه بودند و یا در سطح شهر برای خرید عید ، تولد به عید موکول شد .هفته اول هم که باز آدمهای مرتبط به مسافرت رفتند و قرار بر هفته دوم شد . هفته دوم هم که عمه پدر کیان فوت شدند و این یعنی  !
حالا من مانده ام با دلی پر از حسرت برای تولد یک سالگی که نگرفتم و زحماتی که تنها پدر کیان شاهددش بود و خستگی ای که مانده است بر تنم .
هفته اول عید  که همسرم تعطیل بود بدلیل مشغله زیاد رفت سر کار و بیشتر روزها من و کیان خانه بودیم . فکر کن صبح روز عید با هزار شوق میخواهی بیدار شوی که صدای زنگ تلفنی که همسرت را پیج می کند را می شنوی و دوباره سرت را میکوبی روی بالشت و میخوابی .
 هفته دوم هم که قاعدتاً همسری سر کار بود و ما باز خانه بودیم . که در این میان هم از قوم الظالمین کم نکشیدیم . دلم خوش بود به تعطیلی های آخر عید که عمه جان همسری فوت کرد و دست و دلی که سیاه شد . ناگفته نماند که سیزده مان را یواشکی بدر کردیم .
تعطیلات که تمام شد خوشحال شدم .اما همان روز نامه ای از کمیته امداد بدستم رسید که تلخی هایم را صد برابر کرد . نقاشی که دخترک برایم قبل از عید فرستاده بود به امید عیدی و من با یکماه تاخیر گرفتمش . انتظار کشیدنش برای آمدن پستچی را که تصور میکنم دیوانه می شوم .
خسته ام و غمگین . پسر نازم از همیشه شیرین تر و باهوش تر شده است و این یعنی روزهای خوش تکرار نشدنی .اما دست و دلم به هیچ کار نمیرود و این میان همسری توقع دارد برویم بنشینیم کنار دایی خانه مادر بزرگ. من نمیدانم دایی جان سالی چند بار باید بیاید ایران . من دایی خودم را خانه شان همین بغل است هم اینهمه نمیبینم .
من غمگینم . دلم میخواهد با خانواده کوچک خودم تنها باشم . دوست دارم دست بچه ام را بگیرم و ببرم میان شکوفه و گلهای بهاری .دلم جمع را کم می خواهد . همسرم کاش این را بفهمد و یادش بیاید که آزمون جامع دکترا آخر همین فروردین است .

پ.ن)(وای به حالت اگر این را بخوانی و نگویی باشد هر جا که تو بخواهی می رویم ، توضیحی هم در مورد هیچ سطرش نمیدهم . گفته باشم !)

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

سال کهنه که میرود ،دهه هشتاد را هم با خودش می برد .
دهه هشتاد من خودم را شناختم و عمری را گذراندم .
اسفند هفتاد و نه من خیال میکردم خیلی بزرگم و خیلی چیز میدانم . اما زمانه نشانم داد که کوچک بودم . مثل یک گنجشک . ده سال گذشت تا فهمیدم روزگار بازی زیاد دارد و من کوچک ، زیاد تاوان کله پر بادم را دادم .
ده سال شاید به زبان ساده بیاید اما شروع قصه من بود . قصه ای تلخ که من کوچک در برابرش کم نیاوردم . شکستم اما زاری نکردم ،و به خیالم حالا قوی ام و بزرگ .
سعی کردم تا جایی که میتوانم حکایتهای ناتمام زندگی ام را تمام کنم که شرمنده خودم نباشم و هر ثانیه خودم را هزار بار محکوم نکنم .
آفرین به من .برای همه چیز .
آفرین ، آفرین ، آفرین .

تا لحظه تحویل سال نو چیزی نمانده و من خسته ی خسته نمیدانم میتوانم تا آغاز سال نو دوام بیاورم یا نه . شاید هم خوابیدم و فردا بیدار شدم .آرزوی اولم خوشبختی خواهر کوچکم است . و بعد از آن سلامتی پسر و همسرو پدر و مادر و خواهرانم . بعدش دنیایی پر از عشق و صلح .
هر روزتان نوروز .نوروزتان پیروز .  

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

این را اگر نمی نوشتم دق میکردم .

خدای خوبم سلام .
 هیچوقت حتی توی رویاهایم هم نمیتوانستم تصور کنم ممکن است روزی بیاید که که احساسی را که حالا دارم را تجربه کنم .
خوشبختم . خیلی . انگار آخر دنیا همینجاست .
خدایا سپاس . سپاس . سپاس .

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

یک روز باید کتابی بنویسم در مورد درس خواندنم در دانشگاه، اینکه ترم های آخر را چگونه گذراندم ، چگونه تمام کردم و چگونه مدرک گرفتم .
آخ که چقدر سخت بود . از زایمانم هم سخت تر بود .

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

یک ماهی میشود که پسرک دستش را به وسایل خانه میگیرد و بلند میشود و راه میرود . ما دستانش را میگیریم و وقتی ولش میکنیم چند قدمی راه میرود .
اما امروز به میل خودش ایستاد و راه رفت . کوشولوی من امروز وقتی مشغول تماشای تلویزیون بودم افتاد روی من و کلی به شیوه خودش ماچم کرد . پدرش هم اگر مرا بغل کند فریادش میرود هوا که یعنی این چه کاری است و ماما مال خودم تنهاست .
اگر بشماریم در روز من چند بار کیان را میبوسم فکر کنم از هزار هم بزند بالاتر .
یک ماهی هست که من حواسم به خودم هم هست . خودم را دوست دارم و خودم را جور دیگری میبینم .چقدر همه چیز فرق کرده است . ها ها ها .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...