سال کهنه که میرود ،دهه هشتاد را هم با خودش می برد .
دهه هشتاد من خودم را شناختم و عمری را گذراندم .
اسفند هفتاد و نه من خیال میکردم خیلی بزرگم و خیلی چیز میدانم . اما زمانه نشانم داد که کوچک بودم . مثل یک گنجشک . ده سال گذشت تا فهمیدم روزگار بازی زیاد دارد و من کوچک ، زیاد تاوان کله پر بادم را دادم .
ده سال شاید به زبان ساده بیاید اما شروع قصه من بود . قصه ای تلخ که من کوچک در برابرش کم نیاوردم . شکستم اما زاری نکردم ،و به خیالم حالا قوی ام و بزرگ .
سعی کردم تا جایی که میتوانم حکایتهای ناتمام زندگی ام را تمام کنم که شرمنده خودم نباشم و هر ثانیه خودم را هزار بار محکوم نکنم .
آفرین به من .برای همه چیز .
آفرین ، آفرین ، آفرین .
تا لحظه تحویل سال نو چیزی نمانده و من خسته ی خسته نمیدانم میتوانم تا آغاز سال نو دوام بیاورم یا نه . شاید هم خوابیدم و فردا بیدار شدم .آرزوی اولم خوشبختی خواهر کوچکم است . و بعد از آن سلامتی پسر و همسرو پدر و مادر و خواهرانم . بعدش دنیایی پر از عشق و صلح .
هر روزتان نوروز .نوروزتان پیروز .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر