۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

پسرک شیرین زبانم بیمار است .


از صبح تب کرده است . امروز نه بازی کرد و نه خندید . حالا هم با مسکن خوابیده است و من با وجود بغض سنگین گلویم برایش شعر میخواندم . تا ساکت میشدم می گفت بخون .

دلم میخواهد از درد بمیرم ولی یکی از عزیزانم را دردمند نبینم . دعا میخوانم و از خدا میخواهم تن کوچکش تاب بیاورد. همیشه با خوودم میگویم آدم سگ بشود ولی مادر نشود . لعنت به این زندگی و من که دلیل شویم برای آمدن انسانی به میان لجن و سیاهی و درد .

بیدارم و دست و پایش را پاشویه میکنم و حرارتش را چک میکنم که بالا نرود . دیشب دو تا خواب بد دیدم . هر دوتایش برای کیان بود . حالم خوب نیست . پدرش هم غمگین است . تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف به این روزگار که هیچش ابدی نیست .حتی یک ذره خوشیش .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...