۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

کم آورده ام

ای کاش یکم خودم رو بهتر میشناختم و میدونستم از زندگیم چی میخوام .

خیلی خوشبینانه که بخوام نگاه کنم نصف عمرم رفته و حالا یه جایی ایستادم که نمیدونم کجاست و ازش حتی راضی هم نیستم .

منظورم زندگیه شخصیم نیست. من عاشق همسر و پسرمم و از هر نظر هر دوشون بهترینند .
بعد از اینکه کیان بدنیا اومد من خودم خواستم خونه بمونم و پسرم رو بزرگ کنم ولی حالا خسته ام. از کارهایی که هر روز تکرارشون میکنم و هیچکدومشون حتی سواد خوندن هم نمی خواد بیزارم .
خونه ی تمیز و قرمه سبزی خوشمزه و توالت برق افتاده و لباسهای شسته و اتو کشیده که سواد نمیخواد. منم که نباشم زندگی میره جلو . کسی ککشم نمیگزه .

دلم به حال سالهایی که گذاشتم واسه یه رشته سخت میسوزه و اینکه وقتی جایی میرم که نیازه فرمی رو پر کنم روم نمیشه توی فرم معرفی بنویسم خانه دار !
احساس خرفت بودن میکنم و این در حالیه که هر جا میرم از خنگ بودن و دانش کم دخترا لجم میگیره .

از نظمی که توی خونه ام هست و سیستم فایل بندی که همه جا حتی توی فریزر دارم. از یاد گرفتن هر نرم افزاری که کافیه دو ساعت باهاش کار کنم تا یادش بگیرم. از زبانی که ازش برای خوندن مقاله های روز واسه بچه داری و شیرینی پزی استفاده میکنم . از هر کاری که میبینم خارجیا با یه عالمه امکانات کردن و من با یکم خلاقیت عین همونو میتونم انجام بدم . از خودم که این همه قابلیت دارم و جز واسه دو نفر بدرد هیچکی نمیخورم بیزارم .
گریه ام میگیره و میرسم به یه بن بستی که انگار آخر دنیاست .
دلم میخواست زنی باشم که توی رویاهایم بود .اما نیستم . جامعه انگار راهم نمیدهد و من هر روز ایزوله تر می شوم . خودم فکر میکنم وقتی پسرک سیف را خالی می کند روی فرش، غذایش را نمی خورد و میریزد روی زمین. نصف جیشش را قبل از خبر دادن توی شلوارش میکند. شیشه را میکوبد زمین و میشکند... و من تمام این وقتها دارم با خودم فکر میکنم و تمیزشان میکنم حق دارم جایی طاقتم طاق بشود و بر سرش فریاد بکشم . خدایا کمکمم کن تا راهمو پیدا کنم ...

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه



خوشحالم که کسی را دارم که بخاطر من یک روز تمام مشغله کاری و مسئولیت سنگینش را میگذارد کنار و مرا میبرد به جایی که باید بروم .
کاری را انجام میدهم که هرگز از یادم نمیرود . نمیدانم شاید دیگر در زندگیم هم اتفاق نیوفتد . برای همین بزرگ است و جور خاصی مرا غرق غرور و شادی خاص خودم میکند .
به دریا که میرسیم من مات میشوم . دلتنگی و حسرت و شادی و شاید هم بیزاری . این شهر برایم حس غریبی دارد. شاید دیگر هیچوقت پایم را در این شهر نگذارم .
ممنون همسر بی نظیرم .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...