۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه



خوشحالم که کسی را دارم که بخاطر من یک روز تمام مشغله کاری و مسئولیت سنگینش را میگذارد کنار و مرا میبرد به جایی که باید بروم .
کاری را انجام میدهم که هرگز از یادم نمیرود . نمیدانم شاید دیگر در زندگیم هم اتفاق نیوفتد . برای همین بزرگ است و جور خاصی مرا غرق غرور و شادی خاص خودم میکند .
به دریا که میرسیم من مات میشوم . دلتنگی و حسرت و شادی و شاید هم بیزاری . این شهر برایم حس غریبی دارد. شاید دیگر هیچوقت پایم را در این شهر نگذارم .
ممنون همسر بی نظیرم .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...