۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

نامه ای کوتاه برای پسرک

چون امروز کار داشتم دیشب گذاشتمت خونه ی مامان جون . حالا میشود بیست و یک ساعت که تو را ندیده ام و من رسیده ام به مرز جنون .

دعا میکنم پدر جانت زودتر برگردد و بیاییم دنبال تو و من تو را بغل کنم و برای حرف زدنت غش کنم . حقیقتاً دلم از ندیدنت ضعف کرده است ... بدطور ناجوری ...

الهی دورت بگردم حالا که به اینجا رسیدم قلپ قلپ اشکهایم دارد میاید پایین چون من فسقلی خان م را میخواهم اما او دو تا کوچه بالاتر نشسته است ور دل مامان جون و باباجونش تا هی دانه دانه پسته بگذارند در دهانش و او شیرین زبانی کند برایشان و آنها هم هی ذوقش را بکنند .

دوستت دارم زیباترینم.
خانه ی نو مبارک باشد بانو جان . انگار رنگ دلت شده است ...

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

عزیز دلم جانم، مهربانم ، امشب خیلی خوشحال شدم ، حتی اگر نشود هم باز خوشحالم .
من خودم اول از همه ستاره ها را دیدم و تو که باور نمیکردی .
خوشحالم و امیدوارم هر چه به صلاحمان است بشود .
میدانم که لیاقتش را داری و من شانه به شانه کنارت هستم ، هر چه نتیجه اش شد بدان که من به تو ایمان دارم .
حالا می آیم و میبوسمت که همیشه با شایستگیهایت مرا به عرش میبری .
من و پسرت همیشه به تو می بالیم . باشد که روزی ما هم مایه سرفرازی تو باشیم .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...