نامه ای کوتاه برای پسرک
چون امروز کار داشتم دیشب گذاشتمت خونه ی مامان جون . حالا میشود بیست و یک ساعت که تو را ندیده ام و من رسیده ام به مرز جنون .
دعا میکنم پدر جانت زودتر برگردد و بیاییم دنبال تو و من تو را بغل کنم و برای حرف زدنت غش کنم . حقیقتاً دلم از ندیدنت ضعف کرده است ... بدطور ناجوری ...
الهی دورت بگردم حالا که به اینجا رسیدم قلپ قلپ اشکهایم دارد میاید پایین چون من فسقلی خان م را میخواهم اما او دو تا کوچه بالاتر نشسته است ور دل مامان جون و باباجونش تا هی دانه دانه پسته بگذارند در دهانش و او شیرین زبانی کند برایشان و آنها هم هی ذوقش را بکنند .
دوستت دارم زیباترینم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر