۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

بابا و مامان نازم الان مدینه هستند و فردا میروند مکه .


یک هفته است که رفته اند و من تا امروز طاقت آورده ام . اما تمام شد . دیگه تحمل دوریشان را ندارم و دلم تنگ شده است . گریه میکنم .خیلی .

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

تقریباً سه هفته پیش بود که اخلاق سگی ام به اوج خودش رسید و من فکر میکردم چون به Menstrual cycle نزدیک میشوم باز هم هورمونهایم بالا و پایین شده است .انتظار داشتم بعد از چند روز برگردم به روال عادی ، اما حالا می بینم روزهای زیادی رفته است و من مانده ام روی همان نقطه .
خسته شده ام از همه چیز و همه کس . بعد از سالها در تنهایی هایم گریه میکنم . اگر دلواپس کیان نبودم به مردن هم فکر میکردم .دلم می خواهد بروم ، از این زندگی ، از این خانه ...
فردا سالگرد آقاجان هست ، قرار است برویم سر خاک ... هر سال این موقع دلتنگ میشوم و بی قرار .
دلتنگی بابا و مامان را هم دارم ، دوشنبه آینده میروند مسافرت و من از حالا هی بغض میکنم . لازم است بنویسم که بر من و کیان چه خواهد گذشت در نبودشان ؟ دیشب وقتی داشتم ظرفهای شام را می شستم دانستم که غیر از پدر و مادرم هیچ کس را ندارم .
دردهایم نوشتن ندارد و انتها هم . نگاهم سیاه شده است و دنیا را سیاه میبینم . یک مرگی ام شده است من .

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

حس خوبی ندارم . بغض پشت بغض می آید سراغم و قورتش می دهم .
چشمانم هی پر اشک میشود و پاکشان میکنم .
آیا این روزها را طاقت می آورم ؟

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

مانده ام وقتی من این سرمای فسقلی شیراز را تاب نمی آورم چطور انسانهای بدوی در آلاسکا میزیسته اند ؟ آیا هنوز هم آدمیزادی در آنجا میزید وقتی اینهمه جاهای خوش آب و هوا برای زندگی وجود دارد ؟!

پ.ن ) فکر میکنم این  پست ، چرت ترین نوشته ی من در طول تاریخ زندگی ام بوده باشد .

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...