۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

بابا و مامان نازم الان مدینه هستند و فردا میروند مکه .


یک هفته است که رفته اند و من تا امروز طاقت آورده ام . اما تمام شد . دیگه تحمل دوریشان را ندارم و دلم تنگ شده است . گریه میکنم .خیلی .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...