۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

هنوز هم مطمئن نیستم ...

1. بعضی وقتها فکر میکنم اگر تمام مسائل زندگی ،حل شده کنار گذاشته میشد اینقدر ذهن را درگیر خودش نمیکرد .
2. بعضی غصه ها وقتی از این طرف نگاهش کنی چنان درهم میپیچدت که پشت سرت تیر میکشد ، اما از آن طرف که نگاهش کنی آنقدر بی ارزش و مسخره به نظر میرسد که ارزش یک دقیقه فکر کردن را هم ندارد . اما تو هی یادت میرود و نگاهت از این سو به آن سو نان استاپ سوییچ میشود ، وقتی به خودت میآیی میبینی یک روز تمام درگیرش بودی .

نتیجه : با اینکه میدانم ارزش نوشتن هم ندارد آمدم تا بنویسم با اینکه مطمئن هم نیستم؛ گاهی وقتها که جوابی برای چرا نداری دلت پر از غصه میشود . آن وقت پشت سرم که هیچ ،درد تا پشت کمرم هم می آید .

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

درماندگی...

من خوب نیستم . همه چیز دور سرم میچرخد و مرا گنگ تر از آنچه هستم میکند .دلم می خواهد همه چیز به واقع یک وهم مسخره باشد که با یک تالاپ ساده تمام شود و من بتوانم دوباره از ته دل بخندم و بروم آن دسری که دکتر دوست دارد را برایش درست کنم . نه اینکه هی بغض بیاید توی گلویم و هی قورتش بدهم .
من دلم آن سرخوشی دو هفته پیش را میخواهد .من واقعاً حالم خوب نیست .

پ.ن) ترسی که بالا درموردش نوشتم وهم بود و من حالا خوب خوبم در نهایت درد ...به سلامتی خودم . هاهاهاها.

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...