۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

درماندگی...

من خوب نیستم . همه چیز دور سرم میچرخد و مرا گنگ تر از آنچه هستم میکند .دلم می خواهد همه چیز به واقع یک وهم مسخره باشد که با یک تالاپ ساده تمام شود و من بتوانم دوباره از ته دل بخندم و بروم آن دسری که دکتر دوست دارد را برایش درست کنم . نه اینکه هی بغض بیاید توی گلویم و هی قورتش بدهم .
من دلم آن سرخوشی دو هفته پیش را میخواهد .من واقعاً حالم خوب نیست .

پ.ن) ترسی که بالا درموردش نوشتم وهم بود و من حالا خوب خوبم در نهایت درد ...به سلامتی خودم . هاهاهاها.

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...