۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

بعضی شبها چنان خسته ام که هنوز پسرک به خواب نرفته من خواب هفت پادشاه را میبینم .
گاهی وقتها هم بیخوابی میزند به سرم، پسرک را مجاب میکنم که به شرط آنکه اجازه بدهم توی تختم بخوابد دست از سرم بردارد.تا من بتوانم سری به نی نی سایت یا مامی سایت بزنم .اینجور وقتها میرود توی تخت، خودش را میچپاند توی بغل بابایش و من از نفس کشیدنش میفهمم که خواب نیست اما منتظر است من با میل خودم بروم پیشش و برایش قصه بخوانم، آخر سر دلش طاقت نمی آورد و با صدایی کشدار میگوید سمیــــــــــــــــــــــرا بیـــــــــــــــــــــــــــا و من میروم پیشش تا من قصه بگویم که او بخوابد .
یک شب هایی در سال هم هست که من هم خسته ام و هم دلتنگم .می آیم اینجا و قصه می خوانم .قصه خودم و اینکه چقدر خیلی چیزها برایم بیگانه شده .
 پسرک هم اینجور وقتها میداند که حالم خوب نیست ، صدایم نمیکند اما آنقدر بر سر پدرش که همان اول خوابش برده و دارد خر و پف میکند غـــــــــــــر میزند تا خوابش ببرد .
 

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...