۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

دیروز مهمونی داشتیم . با اینکه خریدها رو همسری روز قبل انجام داده بود اما کلی کار به گردن من بود ،نیم ساعت مانده به آمدن مهمونها همسرجان رسید . خونه تمیز و مرتب بود و اثری هم از شام دیده نمیشد . چیزی نگفت و من هم چیزی نگفتم .
موقع شام من مثل همیشه میزی چیدم که خودم هم از یاداوریش غش میکنم .
وقتی مهمونهامون رفتن ،از همسرم پرسیدم شما از من پرسیدی قراره واسه شام چکار کنی وقتی اثری از غذا توی مطبخ دیده نمیشه؟
جوابش این بود . وقتی من به کدبانو بودنت اعتقاد دارم نگران چیزی نیستم . میدونستم توی فر و ماکروفر چند مدل خوراک آماده کردی .
گفتم پس خوش به حال شما ...

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...