۱۳۹۱ آبان ۱۶, سهشنبه
من سوختم،سوختنم را هیچ کس نفهمید. یک روز پیت بنزین را خالی کردم رویش و آتشش زدم .زندگی ام را میگویم .حالا مشتی خاکستر است.
صبحها بیدار میشوم، شبها میخوابم . میانش را هم خاکستر فرض کن.
از درون پوسیده و پوکم . از بیرون اما صاحب خانه ای رویایی که تویش هر روز عصر بوی کیک شکلاتی را چنان به راه می اندازد تا نیک مردش راه خانه را مستانه طی کند و برگردد .
نمیدانم چرا تصورم ازخودم شمعی ست که فیتیله اش میانه راه تمام شده است.من سوختم،تمام شدم و حالا در انتظار مرگم . هر شب برای مردنم دعا میکنم.
و همه خیال میکنند من سجده شکر میکنم .من خسته ام.دلم یه کفن سپید و یک قبر تاریک میخواهد تا برای همیشه آسوده بخوابد .
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
من همیشه یک کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...
-
وقتی دکترم نیک رو بدنیا آورد و گذاشتنش رو صورتم یه فسقلی ساکت بود تا نگاهش کردم و گفتم پس اون هیولای توی شکمم ت و بودی؟ اما حالا فکر میکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر