۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

 باران یک ریز میبارد. من و پسرک ناهارمان که ته چین بسیار خوشمزه ای بود را خورده ایم و توی اتاق تاریک زیر لحاف به صدای باران گوش میدهیم . آخ چه کیفی دارد این زندگی.

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...