۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه


همه ی عمرم ،نفسم، پسرم؛ سه سال از سه نفره شدن خانواده پرمهرمان گذشته است . شبهای زیادی را با هم گذرانده ایم و اتفاقهای زیادی را با هم تجربه کرده ایم اما انگار چشم برهم زدنی بر من گذشته است .

کیان م ، آرام جانم چه خوب که تو را داریم . چقدر دلخوشیم من و مهرزاد که تو را داریم که تو برای ما چشم و چراغ این خانه ای . خانه ای که با صدای خنده های تو صبح را آغاز میکند و با آرامشت به خواب میرود .

تو سه ساله شده ای اما بشدت باهوش و حاضرجوابی و من گاهی یادم میرود که طرف حسابم پسر بچه ای سه ساله است .

استدلالهایت به شدت منطقی است و من به واقع گاهی در برابرت کم می آورم . گاهی شیطنت هایت مرا مجبور میکند آرزو کنم یکی تو را دوساعت ببرد تا من استراحت کنم و ذهنم آرام بگیرد!

بسیار دوست داشتنی و عزیز هستی و اگر جایی برویم توجه و محبت غریبه ها مرا معذب و عصبی میکند .

بی نظیرترینم تولدت مبارک . آرزو میکنم همیشه سلامت باشی و از ته دلت بخندی چون آنوقت میتوانی دنیا را فتح کنی .

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...