۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه


می نویسم برای پسرکم

مادر جان چهار سال را تو هیچ وقت بیاد نمی آوری .اگرچه تو هم بودی، تازه مهمان دلم شده بودی . ما جوانتر بودیم و پرشورتر . دلمان تغییر میخواست . سبز میپوشیدیم ، خوشحال بودیم ، دستهایمان را به هم گره میزدیم و شعار میدادیم . امیدوار بودیم . اما ناگهان آن شبی که رای ما را دزدیدند ورق برگشت . من آن شب بغض کردم .بغضی که چهار سال طول کشید . همه چیز توی نگاهم عوض شد . دلم برای آنان که عزیزانشان پرپر شد و آنان که تنشان کبود شد ، تکه تکه شد .

اشک میریختم برای بی اخلاقی ها . برای آنچه می شنیدم و می دیدم . روزها رفت و آرام آرام همه چیز فراموش شد . تو که آمدی فکر و ذکر من شدی و من از یک جوان پر هیاهو تبدیل به مادری ترسو شدم . همین که تو میخندیدی برایم کافی بود . اما طولی نکشید که باز من یادم آمد حق ما این زندگی نیست . دیدن فقر آدمها و نابسامانی اوضاع و اینکه هیچ ثباتی توی هیچ چیز نیست وحشت به دلم آورد .

بیشتر از همه برای تو نگران بودم . اینکه بهترینها را برای بچه ات بخواهی اما بهترینها باشد برای خواص . اینکه بهترین باشی اما توی حاشیه باشی بدترین درد است فرزندم .

تا اینکه فصل انتخاب رسید و با تمام ناامیدی ام، اما برای تو و کشورم که تنها وارثانم هستید انگشتم را دوباره جوهری کردم . شد آنچه ما میخواستیم . نه آنطور که باید اما از آنچه وحشت داشتم اما،  به خیر گذشتیم ؛ من برای تماشای مردمم به خیابان رفتم . بغض چهار ساله ام شکست . گریه کردم . ای کاش این جشن چهار سال طول نمیکشید تا دوستان و هموطنانم کمتر هجرت کنند . تا کمتر سرزمینم از شایستگان خالی شود . گریه کردم برای سادگی جوانانی که دلخوشند به آن چه که نمیدانند چیست و حقی که نمیدانند چقدر است و اینکه شادی کردن را هم حتی بلد نیستند .

نمیدانم . پسرکم سعی کردم تو را به میان جمعیت ببرم با لباسهای سبزت و یک بادکنک سبز . برای آنکه نشان دهم نقطه کوچک سبز (*)توی دلم حالا مردی شده است برای خودش . مادر جان دعا میکنم و از خدا برای تو روشن اندیشی میخواهم از خدا و یک جای امن . تا تو سالم و دانا بزرگ شوی .بهایش را هم میدهم .با امید زنده ام . فقط خداکند این سرزمین جایی شود برای ماندن و من مجبور نشوم رفتن را انتخاب کنم .

پ.ن) اولین باری که دکتر تو را روی مانیتور میخواست به من نشان دهد گفت فرزندت این نقطه سبز است .

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

اصلاً دنیا بدون خوراک بی معناست و هیچ لذتی برای من بالاتر از خوردن یک غذای خوشمزه نیست ! البته این به این معنا نیست که من همیشه از آشپزی لذت میبرم ، ترجیح می دهم گاهی مهمان باشم و تا جایی که جیب مبارک اجازه دهد خوردن ناهار توی یه جای دنج خوشحالترم میکند . اما  حس خوب آشپزی اگر بیاید توی تنم، خودم دست بکار میشوم و واقعاً خودم کیف میکنم از طعم شان . غذاهایی که با چاشنی عشق و حوصله میپزم قطعاً بی نظیره .
من فکر میکنم همسرم یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی زمینه . دلیل زیاد داره اما یکی از اونها و شاید یکی از مهمترین هاش دستپخت خوب منه .
 زیاد از خودم تعریف کردم ولی خب آدم باید قدر خودش رو بدونه دیگه ، نه ؟ از این به بعد سعی میکنم گاهگداری از حرارت و شور آشپزخانه ام عکسی اینجا بگذارم .
 

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...