می نویسم برای پسرکم
مادر جان چهار سال را تو هیچ وقت بیاد نمی آوری .اگرچه تو هم
بودی، تازه مهمان دلم شده بودی . ما جوانتر بودیم و پرشورتر . دلمان تغییر میخواست
. سبز میپوشیدیم ، خوشحال بودیم ، دستهایمان را به هم گره میزدیم و شعار میدادیم .
امیدوار بودیم . اما ناگهان آن شبی که رای ما را دزدیدند ورق برگشت . من آن شب بغض
کردم .بغضی که چهار سال طول کشید . همه چیز توی نگاهم عوض شد . دلم برای آنان که عزیزانشان
پرپر شد و آنان که تنشان کبود شد ، تکه تکه شد .
اشک میریختم برای بی اخلاقی ها . برای آنچه می شنیدم و می دیدم
. روزها رفت و آرام آرام همه چیز فراموش شد . تو که آمدی فکر و ذکر من شدی و من از
یک جوان پر هیاهو تبدیل به مادری ترسو شدم . همین که تو میخندیدی برایم کافی بود .
اما طولی نکشید که باز من یادم آمد حق ما این زندگی نیست . دیدن فقر آدمها و
نابسامانی اوضاع و اینکه هیچ ثباتی توی هیچ چیز نیست وحشت به دلم آورد .
بیشتر از همه برای تو نگران بودم . اینکه بهترینها را برای
بچه ات بخواهی اما بهترینها باشد برای خواص . اینکه بهترین باشی اما توی حاشیه
باشی بدترین درد است فرزندم .
تا اینکه فصل انتخاب رسید و با تمام ناامیدی ام، اما برای
تو و کشورم که تنها وارثانم هستید انگشتم را دوباره جوهری کردم . شد آنچه ما
میخواستیم . نه آنطور که باید اما از آنچه وحشت داشتم اما، به خیر گذشتیم ؛ من برای تماشای مردمم به خیابان
رفتم . بغض چهار ساله ام شکست . گریه کردم . ای کاش این جشن چهار سال طول نمیکشید
تا دوستان و هموطنانم کمتر هجرت کنند . تا کمتر سرزمینم از شایستگان خالی شود .
گریه کردم برای سادگی جوانانی که دلخوشند به آن چه که نمیدانند چیست و حقی که
نمیدانند چقدر است و اینکه شادی کردن را هم حتی بلد نیستند .
نمیدانم . پسرکم سعی کردم تو را به میان جمعیت ببرم با
لباسهای سبزت و یک بادکنک سبز . برای آنکه نشان دهم نقطه کوچک سبز (*)توی دلم حالا
مردی شده است برای خودش . مادر جان دعا میکنم و از خدا برای تو روشن اندیشی
میخواهم از خدا و یک جای امن . تا تو سالم و دانا بزرگ شوی .بهایش را هم میدهم .با
امید زنده ام . فقط خداکند این سرزمین جایی شود برای ماندن و من مجبور نشوم رفتن
را انتخاب کنم .
پ.ن) اولین باری که دکتر تو را روی مانیتور میخواست به من
نشان دهد گفت فرزندت این نقطه سبز است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر