دیروز یکی از روزهای خوب زندگی من بود .
من توانستم و موفق شدم .
بگذارید از ابتدا بنویسم .
این من . این زن توانا تصمیم گرفته بود پسرکش را بگذارد مهد. اما از همان روز اول پسرک بنای ناسازگاری را گذاشت و شد جوجه ای که تحت هیچ شرایطی حاضر به ترک من مادر نمیشد .
اما من با صبر و امید و استقامت بعد ازچهار ماه توانستم او را بگذارم و بروم دنبال کار خودم . بعدش بروم خانه ی پدرم با آنها یه لیوان چای بنوشم و بعدش بروم دنبال پسرک و در حالی که او توی اتاق بازی منتظر من هست را بگیرم توی بغل و هزار تا ببوسمش . این موفقیت بزرگی ست . البته پسرک هم به خوبی این مرحله را پشت سر گذاشت .