۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

 
 
من دیماه رو خیلی دوست دارم . عاشق سرماش هستم والبته بارون هاش .
اصولاً دیماه جان میدهد برای پختن کیک و هر چیز خوشمزه ای که بشود با قهوه یا چای خورد . وقتی بویش توی خانه پیچید سرحال تر میشوم و میبرم کنار شومینه مان. جای دنجی که مخصوص خودم است .همسری هم صدا میکنم و او کیفور میشود از داشتن چنین کدبانویی ... و من حرف میزنم و حرف میزنم ،حرفهایی که پایانی ندارد...
من با یک دیماهی ازدواج کردم . یک دیماهی لجباز که نمیشود دوستش نداشت. این روزها در حال خوندن فرانسه هستیم . به نظرم زیباترین زبان دنیاست . تمام زندگیمون شده فرانسه خوندن و شنیدن و حرف زدن و حتی دیدن !
پسرک بسیار شیوا و روان صحبت میکنه و من همیشه با حرفهاش مست و مدهوش میشم .بیشتر از همه ی بازیهاش عاشق پازله و به شدت با وسواس و تفکر خودش پازلهاش رو میچینه . مکعب روبیک رو هم به تازگی شروع کرده و باباش داره یادش میده . گاهی وقتها فکر میکنم زیادی می فهمه و این من رو نگران میکنه . دقیق و منظبط . زیبا و جذاب، به شرطی که خودم موهاش رو کوتاه نکرده باشم !
 

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

همیشه زندگی به اون شیرینی که ما انتظارشو داریم نیست . شاید هم به همون شیرینی باشه اما ذهن فراموشکار ما نتونه به یاد بیاره این روزها همون روزهاییه که یک وقتی آرزشو داشتیم  و حسرتش رو میخوردیم ....
اگر یکی از اون فراموشکارهای درجه یک رو با کمی زیاده خواهی و مقدار متنابهی کوری را با کمی چاشنی بد اخلاقی  مخلوط کنید معجونی درست میشود به نام سمیرا !
نمیدونم چطور میشه سمیرا رو تحمل کرد اما همین آدم وقتی سرشار از عشق باشد کارهای بزرگی میکند و شاید همین او را دوست داشتنی کند و شاید هم قابل تحمل !
دلم کمی بیقراری میخواهد ، بیقراری توی روزهای آرام را ... این همه شتاب را دوام نمی آورم .این همه سکون توی این همه شتاب کلافه ام کرده است . همین است که من به سیم آخر میزنم و تمام درها را بر روی خودم میبیندم و دلم میخواهد فقط بخوابم توی سکوت ...
من دلم فقط یک هفته زندگی توی خانه ی قبلیمان را میخواهد با بارانی که با شدت ببارد و همه جا سبز باشد و زندگی بی من هم جریان داشته باشد . دلم برای آن جا تنگ است .....
 
به اینجای قصه که میرسم نگاهم به پسرک و پدرش می افتد که دارند با هم بازی میکنند . دلم برایشان غش میرود .میخواهم برایشان استیک و سیب زمینی توی فر درست کنم . آدم نمیشوم من که !
 

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...