۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

تابستان هم با تمام حدیث هایش تمام شد .
و پاییز آمد .
به قول یک دوست ، زمان هر چه بیشتر بگذرد آدمها بیشتر یاد میگیرند چطور زندگی کنند ، درست است باز هم فراموش میکنند، خطا میکنند، ولی یاد میگیرند !
روزهایی شلوغ با یک عالمه آدم های مختلف و جورواجور .
روزهایمان عاشقانه میگذرد . خدایا شکرت برای خوشبختیمان . برای زندگیمان . برای خانه ی گرممان . برای هوش سرشار پسرک.
 من و مهرزاد عاشق پاییزیم. امروز بیست و یکم مهرماه ست . هنوز موفق نشدم عکس پاییزی بگیرم . انگار برگها خیال ندارند نارنجی شوند !

۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

مادر، همه جوره اش خوب است !

مادر، همه جوره اش خوب است، ولی مادرهای خودخواه بهترند. آن مادرها که دلشان، بندِ دل بچه هایشان نیست، با دوستهایشان می روند سفر، به ناخن هایشان لاک می زنند، مانیکور و پدیکور می کنند، می روند باشگاه ورزشی و اندامشان را روی فرم نگه می دارند؛ آن مادرها که از ته دل می خندند، بازیگوشند، عشوه گری می کنند، که همانقدر که مادرند، معشوق و همسر وکودک هم هستند.

مادرهایی که بچه ها را قال می گذارند و با پدرها یواشکی بیرون می زنند برای یک شام دونفره، آن ها که وقتی فرزندشان دیر می کند، به جای آماده شدن برای زنگ زدن به پلیس و سرزدن به اورژانس بیمارستان ها،خوشدلانه می گویند:« بی خبری خوش خبریه!» مادرهایی که یک عمر، با یک بشقاب غذا و یک دیگ پر از دلشوره، دنبال بچه هایشان راه نمی افتند و بعدها با گفتن این جمله، یک دنیا احساس گناه را بر سر آنها آوار نمی کنند که: «من همه زندگیم رو به پای شماها ریختم!»

مادرهایی که علایق شخصی خودشان را دارند، کتاب می خوانند، نقاشی می کنند، ساز می زنند و در کهنسالی، آنقدر دوست و آشنا و تفریح برای خودشان دست و پا کرده اند که سرشار از بغض و انتظار در چاردیواری غمبار خانه ننشینند و دقیقه های تنهایی و ملال را با گله از بی مهری فرزندان رَج نزنند....
آن مادرهای کمیابی که «زندگی» می کنند و می گذارند بچه هایشان هم «زندگی» کنند، نفس بکشند، تجربه کنند، زمین بخورند و آنها، جای دلواپسی و سرزنش، با عشق، با چشمهایی که مشتاقانه می درخشند، تلاش برای برخاستن و باز افتان و خیزان به راه افتادن شان را، از دور نظاره می کنند؛ چرا که ایمان دارند «زندگی»، این قشنگ ترین هدیه ای که به فرزندانشان بخشیده اند، بی هیچ نیازی به دلواپسی آنها، بی هیچ نیازی به قربانی شدن شان، سخاوتمند و آزاد، در وجود این ماجراجویان کوچک، به رشد و بالندگی اش ادامه می دهد.
پ.ن) این متن را نمیدانم چه کسی نوشته است ، یکجا خواندمش و برای آنکه یادم نرود میگذارمش اینجا . یک دنیا حرف دارد .

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

سمت جدید من :
خاله سمیرا !!!
هوراااااااااااااااااا

پ.ن ) چهار ماه بعد از نوشتن این پست ، من با دلی که این زخمش هرگز خوب نخواهد شد ، فرشته ی کوچکمان را به دارالرحمه بردم . حتی فکر کردن به آن روزها موهای آدم را یک شبه سپید میکند ...
 

۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

من در دهه سوم زندگی هستم،
اما به شدت پر انرژی هستم و کودک درون شیطونی دارم .
برای من سالهای دور مثل دیروز هستند،
هنوز هم با وجود تعداد شمع های روی کیکم،
عاشق بلال و لواشکم .
شکلات که بماند .
عاشق گردشم و هنوز کون نشیمن ندارم !
هوس هایم برای شب گردی، مرد خانه مان را کلافه کرده ...
بیست ساله که بودم به شدت خانم بودم .
همه چیز را خیلی بزرگ و بی رنگ و لعاب میخواستم .
اما نمیدانم مرا چه شده است .
من یک دختر لوس و خودخواه شده ام .
مادرم مرا لوس نکرد .
شاید تقصیر همسرم است .
گاهی غصه دار میشم .
دلم میخواهد زمان متوقف شود و من برای همیشه یک دختر کوچک و لجباز و خندان با آرزوهای کوچک بمانم . 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

واسه تابستون امسال دو تا آرزو دارم .
هر دوش هم شیرینه و حالم رو خوبتر میکنه .
فرشته های نازنین آرزوهای مرا برای خدا ببرید . 

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

خیلی خوبه که آدم دعا بخونه ، قرآن بخونه ، خواستش رو از خدا بخواهد . خیلی حس خوبیه اون انتظار برای اجابت .
خیلی خوبه .
اما من یک چیز رو خیلی وقته که بهش رسیدم .
گاهی یک چیزی رو که ما با اصرار میخواهیم بهش برسیم و نمیشه ، توش حکمتی هست که شاید ده سال بعد بفهمیم که چه خوب شد که نشد .
گاهی بدبیاری هایی برامون میاد که ده سال بعد میفهمیم همون اتفاق پیش زمینه ی خیر بوده و خودمون خبر نداشتیم .
خودمون خبر نداشتیم !
پس ! اگر دعا میکنیم ، از خدا بهترینی که به صلاحمون هست رو بخواهیم . آرام باشیم و بدونیم خدا همیشه برای بنده ی خوش نیتش خوب رقم میزنه .
من یه نوشته دارم و اون رو روی در یخچالم زدم و هر روز میبینمش :

برای هیچ چیز شتاب نکنید . وقتش که برسد، آنطور که باید خودش اتفاق می افتد .

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

و من دانستم به ثانیه ای می شود از روی ابرها پایین آمد .

این امکان دارد که یک صبح زیبای بهاری ، پنجره را باز کنی و در حالی که آواز گنجشکها همه جا را پر کرده و نسیم خنکی به صورتت می خورد  و تو به خدا و تقدیر با قدرشناسی فکر میکنی با یک تلفن همه چیز عوض بشود و ...
 
ای کاش آدمها قدر هر چیزی را که دارند بدانند . سخت است که قدر چیزی را که نداری بدانی .
 

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

این چند روز به سرعت برق گذشت ، من پر بودم از استرس . از کار و از غر حتی !
کمکم پدر بود . کیان پیش مادر بود . من بودم و همسرم .
امتحان و عقد و اثاث کشی و شب عید .
خانه ای که دوستش می داشتیم را ترک کردیم . گریه هم کردم .دو قطره شاید.
من اینجا را خیلی بیشتر دوست دارم .
تصمیم به بهتر بودن دارم . آرام و شاد و خوش بین .
سال نو شد و دعای سال تحویل من شد سلامتی پدر و مادر و فرزند و همسر .
خوشی و شادی خواهرها و همسرانشان .
باز هم موقع تحویل سال گریه ام گرفت .
ممنونم خدای خوبم . ممنون برای همه ی چیزهای خوبی که دارم .
 
 

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

اینکه هر چیزی یک عمری دارد و تمام اشیاء فانی هستند حقیقتی محض و غیر قابل انکار است .
 


۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه



­

همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می­کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف­های مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرف­هایی که به نظر خودتان صحیح نمی­آید و چرند است، ذهن­تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.

اگر دلخورید بیان کنید. اگر می­ترسید ترس­تان را به زبان بیاورید. گریه دارید؟ گریه کنید. ناراحتی ها را باید ابراز کرد

و گرنه بعدها می شود کابوس. می شود تیک عصبی، تنگی­ نفس، خارشِ ­تن. می شود دسیسه­

چینی و بهانه ­جویی. ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن.


نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند. با نگاه، با لبخند معنی ­دار، با کنایه،

با حرف و طعنه. سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید. با خودتان صلح کنید.

خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید. چهره ­تان را، اندام­تان را. آشتی با خود آغاز زندگیست .

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

پنج شنبه ها برای من حکم ابدیت را دارد .
سعی میکنم تنها باشم و از لحظه لحظه اش استفاده کنم .
صبحانه پنج شنبه ها فرق میکند .
صبح زود بیدار میشوم و خانه را تمیز میکنم . جوری که هیچ چیزی غیر از جای خودش نباشد .
نیم ساعتی به سخنان شوق برانگیز دکتر میثاق گوش میدهم . بعد اسپند دود میکنم شاید هم عود به فراخور حالم .
حالا نوبت چای است . دمنوش ی که  ابتکار خودم است و ترکیبی است از لاوندر،سنبل الطیب،گل گاوزبان، رازیانه ، چوب دارچین و کمی هم چای سبز یا سیاه با کمی نبات . این چای مزه دار دل آدم را گرم میکند . مخصوصاٌ اگر پشت پنجره تا چشم کار کند برف باشد .
پنج شنبه ها برای من بهشت است ، نمیدانم چرا . اما بسیار دوست داشتنی ست . نه از کار خبری هست نه از ناهار اهل خانه .
کتاب میخوانم ، بیرون رو تماشا میکنم و شاید نان هم بپزم . موسیقی گوش میدهم و هزار کار دیگر که دلم را غرق شادی کند در تنهایی خودم و خدا .
عصر که میشود من پرم از انرژی و منتظر مردی میشوم که صدای قدم هایش را از صد فرسنگی میشناسم و با پیچیدن کلید توی قفل آرام میگیرم ...
 


من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...