پنج شنبه ها برای من حکم ابدیت را دارد .
سعی میکنم تنها باشم و از لحظه لحظه اش استفاده کنم .
صبحانه پنج شنبه ها فرق میکند .
صبح زود بیدار میشوم و خانه را تمیز میکنم . جوری که هیچ
چیزی غیر از جای خودش نباشد .
نیم ساعتی به سخنان شوق برانگیز دکتر میثاق گوش میدهم . بعد اسپند دود میکنم شاید هم عود به فراخور حالم .
حالا نوبت چای است . دمنوش ی که ابتکار خودم است و ترکیبی است از لاوندر،سنبل
الطیب،گل گاوزبان، رازیانه ، چوب دارچین و کمی هم چای سبز یا سیاه با کمی نبات . این چای مزه دار دل آدم را گرم میکند . مخصوصاٌ اگر پشت پنجره تا چشم کار کند برف باشد .
پنج شنبه ها برای من بهشت است ، نمیدانم چرا . اما بسیار
دوست داشتنی ست . نه از کار خبری هست نه از ناهار اهل خانه .
کتاب میخوانم ، بیرون رو تماشا میکنم و شاید نان هم بپزم . موسیقی گوش میدهم و
هزار کار دیگر که دلم را غرق شادی کند در تنهایی خودم و خدا .
عصر که میشود من پرم از انرژی و منتظر مردی میشوم که صدای قدم هایش را از صد فرسنگی میشناسم و با پیچیدن
کلید توی قفل آرام میگیرم ...