۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

پنج شنبه ها برای من حکم ابدیت را دارد .
سعی میکنم تنها باشم و از لحظه لحظه اش استفاده کنم .
صبحانه پنج شنبه ها فرق میکند .
صبح زود بیدار میشوم و خانه را تمیز میکنم . جوری که هیچ چیزی غیر از جای خودش نباشد .
نیم ساعتی به سخنان شوق برانگیز دکتر میثاق گوش میدهم . بعد اسپند دود میکنم شاید هم عود به فراخور حالم .
حالا نوبت چای است . دمنوش ی که  ابتکار خودم است و ترکیبی است از لاوندر،سنبل الطیب،گل گاوزبان، رازیانه ، چوب دارچین و کمی هم چای سبز یا سیاه با کمی نبات . این چای مزه دار دل آدم را گرم میکند . مخصوصاٌ اگر پشت پنجره تا چشم کار کند برف باشد .
پنج شنبه ها برای من بهشت است ، نمیدانم چرا . اما بسیار دوست داشتنی ست . نه از کار خبری هست نه از ناهار اهل خانه .
کتاب میخوانم ، بیرون رو تماشا میکنم و شاید نان هم بپزم . موسیقی گوش میدهم و هزار کار دیگر که دلم را غرق شادی کند در تنهایی خودم و خدا .
عصر که میشود من پرم از انرژی و منتظر مردی میشوم که صدای قدم هایش را از صد فرسنگی میشناسم و با پیچیدن کلید توی قفل آرام میگیرم ...
 


هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...