۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

این چند روز به سرعت برق گذشت ، من پر بودم از استرس . از کار و از غر حتی !
کمکم پدر بود . کیان پیش مادر بود . من بودم و همسرم .
امتحان و عقد و اثاث کشی و شب عید .
خانه ای که دوستش می داشتیم را ترک کردیم . گریه هم کردم .دو قطره شاید.
من اینجا را خیلی بیشتر دوست دارم .
تصمیم به بهتر بودن دارم . آرام و شاد و خوش بین .
سال نو شد و دعای سال تحویل من شد سلامتی پدر و مادر و فرزند و همسر .
خوشی و شادی خواهرها و همسرانشان .
باز هم موقع تحویل سال گریه ام گرفت .
ممنونم خدای خوبم . ممنون برای همه ی چیزهای خوبی که دارم .
 
 

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...