۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه



و این است کار و بار این روزهای من،
میچرخم در مطبخ و همه جا برق می اندازم.
غذای باب طبع بچه ها را می پزم .
زیر لب آواز میخوانم .
و خلاصه می گذرد .
گاهی هم زیر لحاف ، تب کرده و خسته ، اینستایم را چک میکنم،
و همزمان سوپ های من دراوردی خودم را می خورم .
گاهی با دوستانم تلفنی حرف میزنم ، حرص می خورم و بحث هایمان به نتیجه نمیرسد .
گاهی هم در خلوت خودم ، آنقدر گریه می کنم تا سرم از نهایت درد به مرز انفجار برسد .
همین .
سمی را ، آبان نود و پنج

هیچ نظری موجود نیست:

من همیشه یک‌ کابوس ثابت و همیشگی داشته ام و آنهم جنگ بود تکرار جنگ اما باخودم فکر میکردم ابن تنها یک هراس ناخودآگاه هست و این کشور دچار هر چ...